برگزیده ها با خط فارسی

در باره من

 

من، سبحان جلیلاو جوره بیکاویچ، 26 دیکبر در ناحیه فیزاباد در عائله کارگر به دنیا آمده ام.  از سال 1984 در مکتب تحصیلات همه گانی رقم 1 همین ناحیه تحصیل کردم. سال 1995 به شعبه ردیافیزیکه و ایلیکترانیکه فکلته فیزیکه دانشگاه ملی تاجیکستان داخل شده، آن را سال 2000 با اختصاص «مهندس ساحه ردیاحیزیکه و ایلیکترانیکه» ختم کردم.

از ماه اوگست سال 2000 تا ماه نایبر سال 2002 در اداره برنامه های جوانان و نورسان ردیای تاجیکستان به حیث محرر، جانیشین سرمحرر و اجراکننده وظیفه سرمحرر فعالیت کردم.

سال 2003 در ردیای «وطن» فعالیت خودرا به حیث محرر اداره موسیقی و فراغتی آغاز کردم. یک مدّت دیریکتار برنامه های ردیای «وطن» بودم. حالا سرمحرر اداره برنامه های موسیقی و فراغتی و معلّف شاو-برنامه سحری «صبح وطن» هستم.

عائله دار بوده، 2 پسر دارم:

علی جان سبحان – 2002/12/03 و  احسان سبحان – 2005/11/22

در کرس های بازآموزی ژرنلستان و سمینرهای آموزش آئد به ژرنلستکه در داخل و خاریخ کشور (قزاقستان، شوتسیه، ازبیکستان (تاشکند)…) شرکت کرده هم، نواختن اسباب های موسیقی را دوست می دارم و ختم کرده مکتب بچه گانه موسیقی به نام دوستمراد علی نیز هستم.

سال 2009 برنده جایزه اتفاق ژرنلستان تاجیکستان به نام ا.لاهوتی در ساحه ردیا بودم. در عرفه روز ردیا و 7 سالگی ردیای «وطن» (7 می سال 2010) نشان سرسینگی«اعلاچی فرهنگ جمهوری تاجیکستان»-را گرفتم.

 

 

 ==============================================================================

 

مقبولتر از سخن

به نظر چنین می رسد، که امرز همه کاررا یک چیز به چشم ناعیان و کم ارزشی اجرا می کند – کاغذ! کاغذ مردم را اسیر خود کرده است، کاغذ آنهارا نجات می دهد، کاغذ آنهارا می کشد، می سوزد. فقط همین مانده است، که مارا با کاغذ کفن کنند. ما مکتب خوان بودیم و هر وقتی که کدام عمل ناخوب خلاف قاعده های مکتبی انجام می دادیم، مارا مجبور می کردند، که بیانات بنویسیم. هم صنفان من بارها آن ورق هارا از میان دفترهای مکتبی کنده شده را، که در آن ما بیانات نوشته بودیم، در اطراف کرسی های حولی مکتب دیده اند، که در آن ناس تُف کرده بودند. خیالم، که آن جا معلمان ناس تُف کرده بودند! کاغذ همین قدر نقش داشت، که مارا با آن می ترسانیدند. ما آن وقت البته می ترسیدیم. و حالا هم صد کس از کاغذ می ترسد، سخت می ترسد! حالا برایم خنده آور است، که آن وقت از خوانندۀ صنف پنج یا شش امضارا در همین گونه بیانات طلب می کردند، در حالی که یگان استاد ما حتّی در دانشگاه هم نگفته است، که همین امضا خودش چه حکمت و سّر و موقع را صاحب است و چه گونه باید باشد و چه ضرورت دارد؟

حالا هم همان کاغذها در زندگی ما موقع استوار دارند. ما حتّی هنگام در اسکندرکول استراحت کردنمان هم، به کارگاه کاغذپاره ای می آریم، که آن جا در بارۀ کسل بودنمان نوشته شده است. کاغذ مارا نجات می دهد! ما در کاغذپاره ای می نویسیم، که «آماده گی ما به زمستان به درجۀ عالی است…» و آن را به کیم کجاای می فرستیم. آن جا به آن و هم به ما باور می کنند، زیرا با مهر و امضا رنگین شده است. کاغذ برای زمستان گذرانی هم «کمک» می کند! کاغذ بالای خدش بار وزنین یک دنیا قانون هارا می بردارد. بار مسئو لیت کیم کدام نفر بی مسئولیت را هم! فقط ان جا، یعنی روی کاغذ آمده است، که «عسکربچه ها می توانند بعد از ادای خزمت به یک چند مؤسسه عالی تعلیمی به واسطه صحبت داخل شوند»، آن جا نوشته شده ست، که «دانشجو برای هر ماه گرفتن ستپندیه (ادرارپولی) حقوق دارد»، آن جا نوشته شده است، که «در پایتخت بعد از ساعت 23 خللدار کردن آرامی مردم با صدای دیسکاکلوب و غوغای مهمانان آن منع است»، در کاغذ نشته شده است، که من چون راهبر باید به خویش و پیوند خودم امکان و به دیگران زندان ندهم…

کاغذ تحمل می کند همه چی را، صبرش سر نمی آید، طاقتش طاق نمی شود. مردم را بعضی ها مثل کاغذ دیدن می خواهند، خاموش، آرام…

کاغذ امرز روی چکّه و بالای بسته های تخم بازار خواب است و ما به آن باور می کنیم، کاغذ کفالت است آن جا! امّا کاغذ کفالت است؟ خیال من، که همان مهر و امضاها در اکثر آن کاغذ پاره ها از بی قدری خودشان و به حال انسانها می گریند و می خندند!

کاغذپاره را از مکتب ها چون بیانگر سواد و دانش می دهند، در کاغذپاره ای ما امضا می کنیم، که اگر مارا برق زد و ما مردیم، عیب مهندسی، که مارا کاملاً از سرّ ناقل و سیمها باخبر نمی کنند نبوده، از بی احتیاطی ما است، در کاغذپاره ای در شعبه های تنظیم خود مسئول آن از نام شما می نویسد، که شما در همین تویتان 2000 یا 3000 سامانی صرف کردید (حتّی آن وقتی هم که شما فقط یک سراینده را با 2000 دالر به تویتان آوردنی هستید!)، راننده ای یک بسته کاغذپارۀ قبلاً مهر زده شده دارد، که آن را خودش هر روز پور کرده از پشت کارو بارش می گردد و در حال ضرورت به کارمند بازرسی دولتی اوتامابیلی نشان می دهد، من در دست کارمند ادارۀ منزلی و خواجگی یک بسته کاغذپاره را می بینم، که مهر دارد و آن را به عوض سامانی های من برای کدام خدمت گذاری های بوده و نبوده اشان به من می دهند، برای یک کار ناچیزی یک درزه کاغذرا باید گرد آورد، امضا کناند، کو به کو برد…

از همه الم آور همین است، که به یک کاغذپارۀ دروغین چندین نفر از پایان تا بالا باور می کنند، حتّی آن نفری هم، که دروغ بودن آن را می داند. حالا سوخن همین گونه پذیرفته و مقبول نیست، که کاغذ است!

در کاغذپاره ها مبلغ های ثبت می شوند، که گویا برای کدام حاجتی صرف شده اند، در کاغذ اعلان و ترتیبی نوشته می شود، که رعایه نمی شود، یا به نظر می رسد، که رعایه کردن آن شرط نیست، مثل «آوتابوس را تازه نگاه دارید»، «قبول دختور بی پول است»، «خاوپ به شما مواد داروواری زیرین را رایگان می دهد» و «در کنل آبازی کردن منع است»…  

تا رسیدن زمان تأمین پرۀ عدالت و نظام، که به اندیشه و تفکر بلند و دانش پیوند است، نقش کاغذ همین گونه «حلکننده» خواهد بود و خیلی بی عدالتانه و بی نظام حلکننده خواهد ماند…

کاغذرا از پخته بار اول در سال 105 قرن ما در چین تسی لن اختراع کرده است. امّا قبل از او هم کاغذرا از مواد دیگر، مثلاً از شاهی تیّار می کرده اند                             

 

=================================================================

 

اندیشه نان، نام، جگر و گرده

مثل آن که انسان به نام خودش و نان خودش نیاز دارد و باید آن را داشته باشد، خیالم، که اندیشۀ خودرا داشتن هم مهم است. به نظر چنین می رسد، که همه اندیشه و عقیده شخصی خودرا دارند، امّا عمیقتر اگر اندیشه کنیم و خلاصه براری کنیم، نه همه قابلیت پروریدن اندیشه و عقیدۀ شخصی اش را دارد. اندیشۀ دیگران، حتی در حالی، که ما آنهارا قبول کردنی هم نباشیم، یگان خیل به ما تأثیر می رساند. حتماً می رساند! هر قدر ما در میان مردم زیاد کارو زندگی کنیم و با آنها بیشتر رابطه داشته باشیم، همان قدر اندیشه های گوناگون را می شنویم، قبول می کنیم. آنها وابسته به مضمون و ماهیتشان اندیشۀ مارا به بار می آرند، مارا به اندیشه و خلاصه براری وادار می کنند. امّا کم نیستند نفرانی، که در رو به روی اندیشه های بیرونه و بیگانه ایستاده گری کرده نمی توانند، هر عقیده درحال به عقیدۀ آنها تبدیل می یابد، آن اندیشه ای را، که آنها نوکک از کسی شنیدند، چند لحظه پس جای دیگر چون اندیشه و خلاصۀ خودشان معرفی و بیان می کند. چرا انسان ها بعضاً (شاید اکثریت!) اندیشه و خلاصۀ شخصی خودرا ندارند؟ و آیا این گونه انسانها از انسان های دارای اندیشه های شخصی تفاوت دارند؟ خوف چه؟

اصلاً آن کسی، که نمی داند از همین روز، از زندگی اش چه میخواهد، محض همان نفر در میان اندیشه های مردمی اورا احاطه کرده غرق می شود. نفری که با نقشه های خودش زندگی می کند، دیگر نیاز به اندیشه های بیگانه ندارد، حتی درحالی، که آنها از اندیشه های شخصی اش هم ارزشمندتر و مقبولتر باشند. از سوی دیگر مردم ما اکثراًبه اندیشۀ دیگران خیلی جدی مناسبت و برخورد می کنند. برای مثال: مادر داماد هنوز پیشتر از توی همسایه های خودرا جمع کرده، ضیافت می آراید و مال و متاع و سر و لباس برای توی پسرش خریده را به آنها نشان می دهد (توقُزبینان!). اگر کمپیر بسگل گوید، که «همین متاع بیزیب است»، مادر داماد آن را با متاع دیگری عوض می کند، که اوّلتر از همه به کمپیر بسگل پسند آید و بعد آن را یکچند کس دیگر دستگیری کند! کمپیر بسگل و چند کس دیگری، که در آن خانه نشسته اند، صد سال است تماماً اندیشه ندارند، که انتخاب و ذوق عروس، که آن مال و کالا برای او است، موافقت نکند. همچنین مادر عروس دیگر نمی تواند، که فقط با اندیشۀ عروس – کیلین خودش، که آینده باید همان مال و سرو لباس را به بر کند، قناعت مند شود. او حتماً باید دیگران را دعوت کرده، نظر آنهارا گوش کند. این شاید کار خطا نباشد، امّا من همین چرا نمی فهمم، که برای چه آن چیزی، که به من وابسته است، آن را باید دیگران محاکمه کنند، قبول کنند، رد کنند… به جای من!

بعد از آن که در فتّه و دیسک ها هر گونه صحبت و امر معروف و نصیحت نامه ها نشر شد، دیگر گمانم صف آنهای، که تماماً اندیشۀ خودرا گم کردند، به مراتب زیاد شد. عیناً مثل کدام نفر شناخته فکررانی کردن و اندیشه داشته خیالم تماماً شرط نیست. مثلاً، من با همان اندیشه راضی هستم، امّا باید به طرز خودم راضی باشم، با آن مسئله با خلاصۀ کرده خودم برخورد کنم، با جمله های خودم آن ادیشه ام را بیان کنم…     

امّا همین گونه احساس و قابلیتی، که «شما از اندیشه های دیگران وابسته نیستید»، درحال پیدا نمی شود. در مورد اوّل نفرانی، که دائره فهمش و دانش محدود دارند، به هر اندیشه راضی می شوند و به درستی و نادرستی آن حتی شبهه هم نمی کنند. باز هم اگر این گروه دائره وسیع دوست و نزدیک و رفیق و شناس داشته باشد، برایش با آن سطح پایانی تفکر، اندیشه خودرا پروریدن و بیان کردن دشوار و درست ترش ناممکن می شود. مثل آن که حالا نفرانی را، مخصوصاً از میان جوانان واخوردن ممکن است، که آماده هستند با دعوت یک چهره ای، که صحبتشرا و نصیحتش را هر وقت گوش می کنند، مثل سال های جنگ شهروندی تاجیکستان به کچه های شهر بریزند! وابسته نبودن از اندیشۀ دیگران محض همان چیزی است، که در آموختن و آمزانیدن آن نباید تأخیر کرد! اندیشۀ دیگران را هم میتوان و باید گوش کرد، امّا بی داشتن اندیشۀ خود آن را معیار دانستن، کاریست نه درست!

افکر جمعیتی باعث انکشاف و هرکت دهی جامعه می کردد. این جا دیگر نظرهای تولید می شوند، که همه یا درسترش اکثریت با آنها راضی هستند.

به همین مانند باز مثال آوردن ممکن است: اگر من نویسم، که «فلان کس با سال از من کلان است و در فلان جا خوانده است و شاعر یا نویسنده و عالم خوب است و هر چیزی که او گفت من با او راضی هستم»، من یکباره چند خطا می کنم. از یک جانیب این هم شاید اندیشه شخصی بوده تواند، امّا خیال می کنم، که پرّه دستگیری و یا انکار نفری آسانترین کار است، که فقط برای گریختن از بحث و تلاش و اندیشرانی های دیگر انجام داده می شود! من چیزیرا دوست می دارم و یا بد می بینم فقط به خاطر آن است، که یک چهره شناخته و یا یک زن زیبا آن را در کدام مصاحبه اش گفته است و یا همساه ما – کارمند حکومت جمهوری همین گونه نظر دارد. اندیشه خودرا و نظر شخصی خودرا در پیش کدام اندیشه دیگر، که مؤلّفش حالا تأثیر بیشتر و امکانات وسیعتر دارد، قربان کردن، خاص مردم ساخته کار است. همین گروه انسان ها، یعنی ساخته کاران هم اندیشه شخصی خودرا ندارند. آنها حتی سیما و پوست شخصی خودرا ندارند!!!

از ساده بودن اندیشه و عقیده های شخصی خود شرم داشتن، ترسیدن از بیان عقیده شخصی خود، باعث آن می شود، که ما خودرا به کنج تاریکی برده بند می سازیم. با گفتن آنها شاید زندگی ما بهتر نشود و مارا به منصب و وظیفه بلندی هم تعیین نکنند، امّا خودرا در این روحیه تربیه و عادت کناندن، باعث کمالات ذهنی، استواری تفکر و عقیده می شود، که در میان انسان های صاحب اندیشه همین چیز بلندترین مقام و جای است.

گیآرگ لختنبرگ گفته بوده است، که «یگان چیز مثل نداشتن عقیده شخصی برای انسان روحیه راحت و حالت اسودگی را فراهم نمی آرد!» ولی تصور کنید، که چه گونه انسان ها بی داشتن عقیده و اندیشه شخصی خود، مثل پاده گاه پراکنده می شوند و گاها از پشت پاده بان پیرو خرسواری می روند…

خیالم که به اندیشه دیگران توجه نکردن و از روی عقیده و خواست خود زندگی کردن، راحت باشد. زیرا من اگر برای حلّ مشکلم به صد کس مراجعت کنم، صد توسعه می گیرم. آن وقت من در آن توسعه ها گُم می شوم. من شاید به توسعه های دیگران گوش می کردم، از میان آن ها اندیشه به اندیشه خودم مانندرا می کافتم، امّا من به همان طرزی می خواستم زندگی و عمل کنم، که خودم می خواهم، نه آن طرزی، که مرا دیگران دیدن می خواهند. مردم در باره ما هر گونه نظر دارند، اندیشه های مختلف دارند. همان وقتی که تأثیر اندیشه های آن هارا، یعنی مردم را، در روزگارو کارو فعالیتمان کم کردیم، جدّ با آنها مینه را پر کردن و اذیت ندادن را آموختیم، دارای عقیده شخصی خودمان می شویم. خود جامعه، افکار امومی و سمت حرکت آن مارا در حال درستی و نادرستی عقیده و اندیشه هایمان آگاه می کنند و اصلاح می کنند.

من فهمیده نمی توانم که:

  • چرا به من در حل کدام نافهمی میان من و همسرم باید شنونده کدام ردیآ مصلحت و توسعه بدهد؟

    چرا برای من همسررا خاله و یا عمه ام کافته و توسعه دهد؟

    چرا باید مرا در کارگاهم رئیس و یا معاون او برای اعزاگی به حزبی مجبور کنند؟

    چرا من باید به اندیشه یک نفر منصبدار فقط باور کنم و خلاص؟

    چرا باید من همان گونه ای زندگی کنم، که دیگران می خواهند؟

    چرا من باید اندیشه کسی را پرّه همچون معیار برای خودم قبول کنم؟

    چرا من از بیان اندیشه شخصی خودم هراس کنم یا شرم نمایم؟

    چرا من عریضه را به کدام ساختاری یا به نام کسی مثل همه – با اسلوب کهنه و با همان جمله «در برابر نوشتن عریضه خود از شما احترامانه (؟) خواهش می کنم…» بنویسم؟

    چرا من باید از رئیس محله یا کاتب جماعت پرسم، که «به که آواز بدهم؟»

    چرا نام پسر یا دختر نوزاد مرا باید کس دیگری گزارد؟

    چرا زن همسایه «سَحَر روز قت تربوز نمی خورند» — گفت، من و همسرم باید باور کنیم و صبح تربوز نه خوریم؟

هزاران نفر امروز و هر روز در اطراف ما وابسته به ما، فعالیت، زندگی، عائله و روزگار ما عقیده خودرا بیان می کند، امّا ما حقوق داریم و می توانیم، که به آنها توجه نکنیم، اهمیت ندیهیم. میتوانیم، اگر عقیده و اندیشه شخصی خودرا داشته باشیم

===================================================================

 

رابطه روح و خط

امضا و یا سایه دست هم تأریخ طولانی دارد و حالا بی آن خیلی دشوار و حتی خنده آور است. هنوز چند عصر قبل هنرمندان جاپانی در همان محصولات ساخته اشان امضا یا مهر خودرا می گزاشتند، که آن همان محصولات را بازارگیر و سیرخریدار می کرده است. یعنی مردم از همان تمغه پی می برده اند، که این محصولات دستی آماده شده است و ناوابسته به قمت گرانش آن را خریداری می کرده اند. حالا هم می گویند، که جاپانی ها مهرهای آرایش یافته ای داشته اند، که اکثر وقت در بسته کلیدهایشان با خود گرفته می گردند. گرفالاگیه – علمی است، که رابطه بی واسته حسن خط انسان را به خصلت و خلق و اطوارش می آموزد. از امضا هم متخصصان بعضی چیزهای به صاحب آن وابسته را فهمیده می توانسته اند. هنوز امپرتار نیران در باره کسی گفته بود، که «من از این شخص هراس دارم، زیرا حسن خطش بیانگر خیانت کاری او است!» در میانه عصر 17 در اوروپا یک کتاب پرافیسار ایتلیوی کرلا بلدا نشر می شود، که در مورد رابطه خط انسان، حرف های نوشته او به خلق و خصلتش نقل می کرد. امّا در زمان حکومت ستلن گرفالاگیه علم دروغین دانسته می شود. قصّه ای هم هست، که گویا باری در یک جلسه روح شناسان اکدمیک ولدیمیر بختریو به همکسبانه نقل می کند، که امضای ستلن را آن ها با استفاده همین علم تشخص کرده معین کرده اند، که صاحب آن مشکلات روحی و روانی دارد! می گویند، که سبب منع کردن این علم هم همین حادثه بوده است!

امّا حالا باشد علم گرفالاگیه در چند سمت، از آن جمله – کریمینلیستیکه، دیپلامتیه، منجیر عائد به کار با هیأت شخصی و غیره استفاده وسیع دارد. گمان می کنم، که شاید نفری که تماماً بی امضا باشد، وجود نداشته باشد. همچنین هستند نفرانی، که در همه جا هر گونه امضا دارند. از اسرار امضا اولتر از همه همین چیز فهما است، امضای مردم همان خط های به خود آنها پسند است. هرچند که شاید نه همه داند، که امضا چه گونه باید باشد و از چند قسم عبارت است.

یکم:  ماناگرمه – این همان یک حرف اول در امضا است، که اساساً از حرف اوّل نسب و یا نام گرفته می شود.

دوم:  حرف های دیگر داخل امضا، خط و اشاره های آن.

سوم:  اشاره و یا خط جمعبستی، که حرف نیست. این در اکثر امضاها دوام یگان حرف است.

طبیعت ما همین گونه است، که ما اکثریت برای دیدن امضای مردم شناخته و مخصوصاً منصب دار تلاش می کنیم، این برایمان شوقاور است. و هم حالت های هست، که از دیدن امضای بی نمود و نازیبای آنها ناراحت و تا جای از آنها درتر!

من در اطاق کاری ام بسته سایه دست های مردم مشحوری را، که کدام وقتی به ردیای ما آمده اند، نگاه می دارم. قریب همه آنهای، که به اطاق کاری من وارد می شوند به همان بسته سایه دست ها توجه می کنند، اندیشه های خودرا بیان می کنند. از روی همین گونه سایه دست و امضاها و توجه بیشترم به این چیز من پی می برم، که مردم در این سمت چند گروه هستند:

  • آنهای که قریب هر روز به کدام حجتی امضا می گزرانند؛

  • آنهای که ماهی یک مراتبه هنگام معاش گیری یک علاج کرده به همان حجت اداره محاسبات امضا می گزراند؛

  • آنهای که امضای معین خودرا ندارند و اگر در صد حجت امضا گزرانند، آن صد نمودو شکل دارد؛

  • آنهای که فکر می کنند، که امضا همان یک چیز به «سپیرل» مانندی است، که در اولش حرف اول نسب او و در آخرش باید اشاره ای به حرف «و» مانند باشد؛

  • آنهای که امضارا چون یک جزع مهم زندگی و خصلت خود قبول ندارند یا درسترش اعطراف نمیکنند؛

  • آنهای که امضا – مهر همراهشان دارند.

این جا می خواستم، که شما هم به نوشته و امضای چند تن از مهمانان ردیا ما توجه کنید. خط و امضای آنهارا شما با عادت و خلق و رفتارشان مقایسه کنید و کوشش کنید، که همان رابطه خط، امضا و خصلت آنهارا معین کنید.

                                                                     

  

 

 

این فقط یک قسم سایه دست های اتخابی بود. (اگر به لغت زبان روسی اهمیت بدیهم سایه دست و امضا یک معنی را افاده نمیکند!) ولی اگر می خواهید، که امضاهای مردم مشهور ستطح جهانی را ببنید، لطفاً به این جا وارد شوید.  

http://www.signature.calligraphy-mvk.ru/content/blogcategory/7/37/lang,ru/

                      

==============================================================================

بوی و باران

 

به آنهای بخشیده می شود، که بعد چهل عصر در جنگل زستن هم شکارچه نمی شوند

 

همان سالی، که جنگلبان پیر به شراب داده شد و جنگل را دزد و غارتگر و قاچاقچی آتش زد، زیباترین و خوشروترین پرندگان این جنگل پریده رفتند. آتش آن جنگل را دو-سه کس دل سوز و خردمند خاموش کرد. به بخت پرنده و چرنده های باقی مانده همان سال حتّی در تابستان هم باران بارید. روزی نبود، که باران نبارد. باران هم برای خاموش شدن آتش فائده کرد. از خانه ما تا آن جنگل راه دور نیست

همان وقت به این جنگل هدهدی آمد، که سه چوجه داشت. معلوم بود، که هدهد کلانی پنجه و نول خانه سازی ندارد و آنها در لانه خالی یک قمری ای جا گرفتند. در این جنگل هدهد و زاغ و کرگس زیادی در لانه های پرنده های کی ها پریده رفته ای زندگی می کنند، تخم می گزارند و چوجه می برارند. بی بی من می گفت، که روی خاکستر نرو، که دیوانه می شوی. امّا به آن هدهد و چوجه های او که فهمانده می توانست، که تا پاک سازی این جنگل سوخته و پور خاکستر باید در روی خاکسترها نگردند؟! خلاصه، که هدهد در آن منطقه همان گونه رفتار می کرد، که گویا بابای او پیشتر از آن جنگلبان پیر میزده صاحب این جنگل باشد. لانه قمری، که کی ها باز لانه این عائله هدهد بود، در بلندی درخت پیری بود. هدهد کلان کم-کم پایان می آمد، مخصوصاً شبانه. این برای اموماً هدهدها غیرعادت بود. مادر-هدهد، که فربه و دغل بود، قریب که از لانه پایان نمی آمد. (حالا می گویند، که ماده-هدهد روی تخم دیگرش خوابیده است) باز بی بی ام می گفت، که نظر خدا در هر چیز و کس توکل است. چوجه های آن هدهد توکل به خدا در اطراف لانه می گشتند. کدامی از آنها به نهر کلان زیر آن درخت هم نمی افتید و آنهارا مار هم، که در آن اطراف کم نبود، نمی گزید. همین وقت ها باور می کردم، که آنها توکل به خدا دارند. نی، به گمانم، که آنها پیشتر از آمدن به این جنگل سوخته، در همین گونه مرغزاری می زستند، که آن جا پرنده و چرنده حساب و کتاب و نگاه و بین نداشت. این جا باشد، اکنون که به هدهد فهمانده می تواند، که در این جنگل باید چوجه هارا نظارت کرد. و بعد مدّت کوتاهی، که هدهد به آن جا آمده بود، دیگر بوی گل و گیاه اکنون دوباره رویده جنگل، نکهت گوارای صدبرگ و یاسمن به مشام نمی رسید. نکهت ناراحت کننده ای اطراف را پخش کرده بود. پرنده های دیگر کوچ بستن می خواستند، ولی باز فکر می کردند، نمی روند، زیرا هر کجاای، که روند، عائله هدهد دیگری لانه دارد و یقین همان نکهت ناگوار و ناخواستنی آن جا هم هست. در این جنگل جای های هم هست، که پرنده ها و چرنده ها چون عضو یک عائله زندگی می کنند. می گویند، که آن جا مار چوجه های کبک را نگاه و بین می کرده است. امّا همسایه های این هدهد نمی توانند، که در آن گوشه این جنگل زندگی کنند. لانه ها آن جا فقط از خس و گل نیست، لانه ها آن جا خیلی زیبا است… و از سوی دیگر، چرا برای یک عائله هدهد شده، قمری و کبک و بلبل و حتّی آهو باید کوچ بندد؟ عجائب آن است، که هدهدها بوی خانه و جای خودرا نمی فهمند، گمان می کنند، که زیباترین پرنده هایند، خیال می کنند، که کبک و قمری و پرنده های دیگر باید صدای آنهارا گوش کنند. بی بی ام نگفته بود، که بوی بدرا چه می برد، یا چه آن بوی را نیست می کند. نگفته بود. شاید در زمان آنها هدهدها این قدر زیاد و بی حساب نبودند؟ وگرنه همان زمان یگان راه نجات را می یافتند! هدهدهای خرد و بزرگ آن گونه به لانه قمری، که اکنون از آنها شده است، چسپیده بودند، که یک وقت حتّی شکستن نوده کلان همان درختی را، که در آن لانه دارند، قریب که نمی فهمیدند. آن شاخه درخت پور از گل بود و نکهت آن به مشام سنجابی رسید  وی خطررا به هدهدها رسانید. خیریت، که همان شاخ درخت پورگل بود و بویش را سنجاب فهمید، وگرنه آن راست به بالای لانه هدهد میزد. هدهد اصلاً از پرنده و چرنده دیگر دوری می جست، به گمانم برای آن نی، که از او بوی بدی می آمد، برای آن که پرنده های دیگر هر وقت که فرصت مساعد فرا رسید، به لانه و گرد و اطراف لانه اشان توجه کرده، آن جارا پاکیزه می کردند و این کار به هدهد پسند نبود. هر وقتی که همین گنه کار و باررا دیگران سر می کردند، هدهدها به روی لانه اشان برگ و نوده را افگنده، وانمود می کردند، که در لانه نیستند. ولی حتّی خزنده ها از بوی بد آن لانه حس می کردند، که هدهدها آن جا خوابند، می خوابند، تا پراکنده شدن ساکنان دیگر جنگل

همه در جنگل حیران هستند، که چرا این عائله هدهد با آن که صد سال است، در آن شاخ درخت «لانه دارند»، به آن درخت و لانه ها و چوجه های اطراف آن درخت محبت ندارند و بدتر از این هر وقت به چوجه های بی پر و بال کبک و قمری و بلبل درمی افتند؟ در این جنگل هدهدهای بدبو نقش ناظر و منظم را دارند، آنها عادت ماررا و عادت سگ های دیدوی خپ گیر این جنگل را به خود گرفته اند – گویا آرامند، ولی آرام نیستند، گویا بی خوفند، ولی خیلی جوفناکند، گویا بیچاره اند، ولی بدکارند

در این جنگل یک گروه پرنده و چرنده ای هست، که آنهارا کسی شکار نمی کند، زیرا آنها گوشت ندارند، آنها استوخوانی اند، که حتّی به گلوی سگ در می مانند

بی بی ام یک وقت در باره مغز سر هدهد گفته بود، که گویا فائدناک بوده است. یگان وقتی هدهدها شاید دیگر بوده اند – کله کلان، با نیم کلا و یک کلا مغز… که می داند؟ کسی نمی داند! مثل امروز نی، که از وزن امومی هدهد وزن کله اورا طرح کنی و باز همان وزن امومی حاصل شود

بوی خاکستر و آتش کیهاست، که در این جنگل نیست، امّا بوی لانه بدبوی همین هدهدها نمی گزارد، که ساکنان این جنگل از نکهت گل و گیاه معطّر جنگل لذت و حلاوت برند. فقط اکنون باید باران ببارد – باران، باران، باران         

================================================

چرا ؟ — 10 بیداری

آنها هر شام، تخمیناً ساعت 20 به جای کارشان می آیند. بلی، آنها شبانه کار می کنند. روزانه به چه کار مشغولند، نمی دانم. به گمانم، که خوابند. مرد و زنی، که این شغل را اختیار کرده اند، خیلی وفادار به آن به نظر می رسند. زیرا من شاید نمی توانستم، که هر روز از ساعت 20-21 تا قریب صبح در کارگاه باشم. گذشته از این، آنها باید در کارگاه آرام ننشینند، باید حرکت کنند، آنها رقّاص و رقّاصه هستند

نمایندگان این کسب و مؤسسان و خادمان نکته های فراغتی و ریستارن ها همگی یک خیل روزگار و یکرنگ درامد ندارند

مشاهدۀ یکم: همان گروهی از رقّاصه ها در این سمت «موفق» هستند، که دقّت شناس و دوستان داشته آنهارا نه فقط رقص جلب می کند. یک وقت در یک تالار کانسرتی با رقّاصۀ کسبی ای صحبت کردم. شکایت زیاد از معاش و از هر چیز دیگر وابسته به کسبش داشت. حتّی می گفت، که به من اجازت ندادند، که دختر 7 ساله ام را به تالار بیارم تا رقص مرا ببیند! امّا گروه بالای این گونه شکایت ندارند. یعنی، می دانند، که فقط با رقص زندگی پیش نمی رود

مرا چند چیز دیگر حیران می کند: برای چه رستارنداران را فقط پول و صف مزاجان شوقمند می کند؟ چرا فحش را بعضاً ما رقص گمان می کنیم؟ چرا همه آنهای، که رقصهای فحش را منبه پول یابی برای خدشان و دیگران قرار داده اند، هم ملّتان ما هستند؟ شما هم می دانید، که در کشورهای، که کمی ننگ و ناموس دارند، کارهای پست و ننگ را مردم ته جائی انجام نمی دهد. ولی امروز می بینیم، که دختران هم ملّت ما همه کاررا می کنند. چه گویم؟ مهاجران داخلی 

مشاهدۀ دوم: گمان می کنم، اکثر دخترانی، که امروزها در رستارن و کلوبها «رقص» می کنند، در عائله با والدان و اعضایان دیگر آن در مناسبات مشکلی دارند. وگرنه ما مردمی بودیم، که فرزند خود، باز مخصوصاً دخترانمان را همین گونه بی نظارت می گزاشتیم و برای «شبزنده داری در رستارن ها» اجازت می دادیم     

من می دانم، که برای هر کس رقّاص و رقّاصه ای امروزحا از 50 تا 100 سامانی برای یک «شبزنده داری» می دهند. گذشته از این، مردمانی یافت می شوند، که «پول های محنتی» خودرا به بند میان و «نکته»-های دیگر آن رقّاصه «بستن می گیرند». انتخاب رقّاصه ها و رقّاص ها اکثراً با توسۀ شناس ها صورت می گیرد. و ادامۀ فعالیت آنها از جلب مزاجان و «همدیگرفهمی»-ی آنها با با معموران آن نکتۀ فراغتی وابسته است

مشهادۀ سوم: این تائفه، که از کسبیت رقص و این سمت زیبایی دورند، اکثراً الفاظ قبیح و دغل به زبان دارند. آنها گمان می کنند، که زن معاصر در شاو بزنیس همین گونه باشد، یعنی مثل آنها. 

مادل شاو بزنیس و عمل و رفتار غربیانه برای ما قابیل قبول نیست آخر، هرچند بعضی «زمانوی ها» آن را به ما «شریش» شوند هم   

مشاهدۀ چهارم: برای چه ریستارن های ما ملی نیستند؟ باید گفت، که آنها اروپای هم نیستند. شما در پتربرگ و مسکاو و آستانه. سرود و موسیقی تاجیکی را (به استثنای نکته های صرف تاجیکی، اگر باشند!) دایمی و هر شب می شنوید؟ نی!!! در تاشکند-کو تماماً نی!!! پس، برای چه خادمان ریستارن های ما فقط باید سرود های غربی و ترکی و ازبکی پخش کنند؟ یا شما هم فکر می کنید، که اگر اکثراً به موسیقی تاجیکی تکیه کنیم، «تاجیکان نو» نمی روند

مشاهدۀ پنجم: به نظر من معین کنی و نظارت نرخ و نوا (غذا) و خدمت گذاری ها در ریستارن های ما از روی هم آهنگی با مقامات دخلدار نرخ و نظارتگری نیست

مثلاً، یک شراب باید در ریستارن چند سامانی قیمتّر از مغازه باشد؟ و یا درست است، که یک PINE ، که یکلخت از دو سامانی کمتر است، در آن جای ها باید 7-8 سامانی باشد؟ فعالیت آنها در مجموع باید برای اصتراحت و فراغت ساکنان دیگر پایتخت، که در نزدیکی این گونه نکته ها زندگی می کنند، خلل نرساند. همه ریستارن های ما نکتۀ نگاهداری ماشین، ناظران ترتیبات… دارند؟

مشاهدۀ ششم: من اموماً نشنیده ام، که برای کدام رقّاصه و رقّاص یا آوازخوانی در ریستارن دفترچۀ محنتی کشاده باشند و فعالیت اورا آن جا قید کرده باشند. نیست به گمانم! چرا؟ یا باید همین خیل باشد

راست است، که آنها اکثراً گمان دارند، که اصلا پیر نمی شوند، خیال می کنند، که «بچۀ فلانی» یک عمر همین گونه دوست و رفیقشان خواهد بود. طبیعی است، که آنها خدشان در بارۀ پیری، نفقه، شرط نامه و سابقۀ کاری… فکر نمی کنند. و برای چه آنها از دائره «قانون تنظیم» دور مانده اند؟ اگر در یک شب به حساب میانه 80 سامانی کار کنند، (هم از روی نرخ گذاری با ریستارن و هم از «این سو و آن سو!») در یک ماه حدود 2400 سامانی به دست می آرند. برای چه، مثلاً یک آوازخوان انسمبل دولتی ششمقام، که هدد 300-400 سامانی معاش دارد، باید پتنت چندسامانی داشته باشد و این «گروه» نی؟! چه گوییم؟ آنها سیررزقند

مشاهدۀ هفتم: خیال می کنم، که با دشتن این طرز زندگی اکنون آنها  برای بنیاد عائلۀ سالم دشواری می کشند. اکثریت به پاکیزگی، وفاداری و صحتی آنها (هم جسمن و هم روحن!)… باوری ندارند

نمایندۀ این گروه بگزار با دلیل مرا باور کنانند، که فکرم نسبت به آنها غلت است؟ مثلاً، کدام دوست شما، مردهای عزیز، می خواست زنی داشته باشد، که تا صبح در «رقصیدن» باشد؟ یگان تااش! چه گوییم؟ می بینیم

مشاهدۀ هشتم: باوری ندارم، پول های، که مردم «شبزنده دار» در ریستارن ها و کلوب ها «گویا با رقص» به دست می آرند، در عائله آنها، مثلاً، مثل مردم دیگر، برای غزا و تحصیل… و امثال این صرف شود

معلوم است، که اکثر ریستان نشینان منبع های علاوگی و راست و دروغ دیگر دارند، که آن امکان می دهد، هر روز در ریستارن باشند. و هر روز آنها فقط برای آن که دختران در حضورشان رقص می کنند (و سرودخوانی هم!)، باید 20-30 سامانی بدهند. این فقط «برای موسیقی!» غیر از این پول حتمی، آنها باز اختیاری به رقّاصه ها پول «می چسپانند». (تنظیم!) گمانم، که آن رقّاصه ها دیگر از یگان شغلی بیرون از ریستارن ها این گونه پول نمی یابند. چه شود

مشاهدۀ نهم: فهمیدن فهمیدن دشوار نیست، که میان مردمی، که از «خذمت» این گروه «شب زنده دار» پیوسته استفاده می برند، کارمندان اداره و کارگاه های مهم دولتی هم هستند   

یک وقت دوستی به من گفت، که در کدام نشستی مرد پول داری خواسته است، که برای او فلان رقّاصه برقصد و گفته است، که اگر کسی اورا پیدا کرده بیارد، انعام می گیرد. باور کنید، که این به قصّۀ کدام سلطانی در گذشته مانند است، که فلان زیباسنم را برای حرم سرایش درخواست می کرد. اکنون فهمیدید، که برای چه بعضی از نماینده های این گروه «شب زنده دار» خیلی مغرور هستند؟ اوّل این که اکثراً تاجیکی حرف نمی زنند و بعد آن که با ما و شما (-برین ها) گپ نمی زنند. چه گوییم؟ قند زنند

مشاهدۀ دهم: ما فقط به ترتیب و ترز ریستارن داران و فراغت غربیانه و نه تاجیکی توجه داریم. ما یگان مادیل ریستارن دار با تکیه به عادت و رسم و آین و عنعنه های قدیممان ندیریم

هر کس امروز با هر راه زندگی می کند…

مردم اکثراً به یکدیگر کار ندارند…

بعضی ها دیگر می شوند، بعضی هارا «دیگر» می کنند…

بیداری کسی برای خواب طفلش است، «بیداری» گروه دیگری خدش «خواب» است. خواب نه خوش

=========================================================================

 

چرا(غ)؟! در آخر راهرو

 

آنهارا امروز در کوچه های شهر دیدن ممکن است، که بی نظارت می گردند. شمارۀ آنها کم نیست. همه اشان ساکن دوشنبه نباشند هم، دشنبه را امرز مکان «سیر و گشت» قرار داده اند. که کفالت می دهد، که آنها کسی را نمی ترسانند و یا مورد حمله قرار نمی دهند یا زخمی نمی کنند؟ من حادثه ای را می دانم، که یک چنین زن به همساۀ خود با کارد درافتاده بود. بی گناه.. (او در بیمارخانه به هلاکت رسید!) ما این نوبت در بارۀ بیماران روحی و نفرانی، که علّت های روانی دارند، صحبت خاهیم کرد

موافق قانون های جاری و هم قانون های نانوشتۀ آدمیت و زندگی انسان ها، آنها هم انسان هستند و باید حقوق هایشان حتّی زمانی، که خدشان در این باره نمی دانند، رعایه گردد. تحقیر و پست زنی اعتبار و شرف آنها ممکن نیست. ولی

آنهارا که باید نظارت کند؟ مؤسسه های مخصوص؟ نزدیکان و پیوندانشان؟ که؟ برای چه نسبت به آنها حتّی نزدیکانشان بی پروا هستند؟ آیا بعد از بیمارستان جواب دادن آنها کسی برای نظارت آنها موظّف می شود؟ که باید همین جریان را نظارت کند؟ در دشنبه از صبح تا شام و حتّی شبانه گشت و گزار کردن این گروه آدمان مگر نشان بی اهمیت نزدیکان نیست؟ راست است، که آنها شاید دیگر همان گونه توان و قدرت در خانه نگاه داشتن بعضی آنهارا نداشته باشند. از در بیرون رفتن آنها باعث چند ساعت یا روز آسودن نزدیکان است. ولی این راه حل نیست-کو؟! موافق آمار اگینتی امریکای AHRQ هر پنجمین نفری، که در آمریکا بستری می شود، علّت روانی و روحی دارد. یعنی فقط زندگی را چون سبب اساسی گرفتاری مردم به این بیماری دانستن، تا جای نادرست نیز هست. مردم سیرپول و تنج و آسودۀ آمریکایی هم گرفتار این گونه بیماری ها می شود. سازمان جهانی تندرستی گفته است، که شمارۀ نفران گرفتار بیماری های روحی در دنیا به دو صد، سه صد میلیئان می رسد. و این شماره در حال افزودن بوده است. زیاد می شنویم، که کسی با یراق به باغچه وارد شد و به مغازه یا کسی چند تن را گروگان گرفت… همین گروه آدمان اساساً به این گونه عمل ها دست می زنند. کشورها از سال های خیلی قبل برای نگاهداری این گروه آدمان مؤسسه های مخصوص را می ساختند. مثلاً، در شهرهای کلان بیلاروسیه در آخر عصر XV و اوّل عصر XVI نکته های مخصوصی وجود داشته است، که آن جا بیماران روحی را نگاه می داشته اند. در تاجیکستان نیز این گونه مؤسسه ها هست. نفری در یک صحبت گفته بود، که مردم گرفتار علّت های روحی در این گونه مسیسه ای در ناهیۀ رودکی به ساکنان اطراف آن موسیسه «کومک» می رسانن – برای آنها آب می آرند، آغل خانه های آنهارا تازه می کنند… این تا کجا راست بود، نمی دانم. گمانم، که دروغ نبود… امروز ضرور است، که این گونه مؤسسه ها و ترتیب و نگاهداری بیماران روحی تجدید شود. نگاه مردم ما هم به این گونه آدمان به درجۀ ضروری خوب نیست. سازمان های غیردولتی ای، که در این سمت کار می کنند، مثل همۀ دیگرشان از دیگر سمت ها، در مورد اوّل برای ازخدکنی مبلغ های هنگفت و تقسیم آنها تلاش می کنند. اگر چنین نیست، برای چه صف آنهای، که در کوچه ها می گردند، علّت های روانی و روحی دارند، کم نمی شوند؟ امرز و همه روز ما باید انتظار نشویم، که کی یک نفر تماماً بی یاد و بی هوش شود و بعد ما به طبابت او سر کنیم. مردم باید با احساس کردن نشانه های اوّل این گونه بیماری ها نخندیده، برای کمک به او مساعدت کند. من دختور نیستم و برای همین سر راه های طبّی این بیماری نمی گویم. فقط آن چیزی را می خواهم پیشنهاد کنم، که در اندیشۀ شما هم هست: چه باید کرد، که مردم این گونه بیمار نشوند و آیا می توان برای این یگان کاری کرد؟ احوال آیندۀ این گنه شخصان چه گونه خواهد بود؟

نزدیکان و پیوندان نفران گرفتار علّت های روحی در حال بی نظارت ماناندن این گونه نفران گناه و خطای عظیم دوم را صادر می کنند. خطای یکم آنها، این بود، که آنها در وقتش نسبت به دیگرگونی ها در حیات آن پیوندشان بی طرف و بی پروا بودند. آن وقت شاید نجات دادن یک نفر از علّت یک عمرۀ روانی و روحی امکان پذیر بود. ولی باید گفت، که اکثر نفران تغییرات را در عمل و حرکت و صحبت نزدیکانشان تیز حس نمی کنند. برای همین من در پایان چند نشانه و حالت را از www.doktorsan.ru خواهم آورد، که برای معین سازی حالت روحی نزدیکان و پیوندان مساعدت می کند:

  • حس می کنید، که او با خود گپ می زند، مثل آن که به سؤال کسی جواب داده استاده است

  • می خندد، بی کدام سبب خنده آوری    

  • خاموشی یکباره، مثل آن که گویا به صحبت کسی بادقّت گوش کرده استاده است

  • حالت پریشانی و مشوشی، او به موضوع شما و صحبت حاضره اتان هیج وارد شده نمی تاند

  • احساس می کنید، که او چیزی را می بیند و می شنود، که شما نمی بینید و نمی شنوید  

  • او پنهان کار  دمدزد می شود

  • سخن های می گوید، که از حقیقت دورند و منطق دیگرگونه ای دارند  

  • احساس ترس – آنها در و تیریزه را بسته پرده های آنها را می پوشانند  

  • از خوراک دست می کشند و یا پیش از خوردن می سنجند، که در آن چه هست، چه دارد، چه نی

  • عادت شکایت نویسی پیدا می کنند، مثلاً، از روی همسایه به ملسه شکایت می برند، که شبانه درش را سخت می پوشد و غیره

  • در بارۀ خودکشی و به آن مانند گپ را می کشایند

این فقط یک رویخت ناپرّه بود. نشانه های دیگری هم هست، که باید هر نفررا بی طرف نگزارد. زیرا با بی طرف گرفتن خود شما و پیوند شما گرفتار پرابلیمه های زیاد اجتماعی می گردید. در مورد اوّل، این یک مانعۀ روانی خواهد بود، که با بودن آن شما به هم کاران و دوستانتان گفته نمی توانید، که در عائله اتان همین گونه بیمار روحی زندگی می کنند. یا اگر آنها فهمیده باشند، هنگام مهمانی آمدن آنها شما کوشش می کنید، که آن عضو عائله اتان را، که بیمار است، یا در خانۀ علیحده ای پنهان کنید یا به خانۀ همسایه یا خویش دیگرتان بفرستید. زیرا حالا فهمیش مردم دیگر نشده است، آنها حالا نفهمیده اند، که علّت روحی مثل همان ارتریت یا بیماری معده و بیماری کند است. ما به قریبی با درخواست یک تشکلات غیردولتی رالک اجتماعی ای در مورد مناسبات با بیماران روحی تیار کردیم. معلوم می شود، که آنهارا به مسافرکش ها راه نمی داده اند. سبب شاید همین است، که چند بیمار دیگر در واسته های نقلیات به مردم درافتاده بود، یا مردم می دانند، که آنها می توانند شمارا بی سبب دشنام بدهند و غیره. زیرا نه همۀ آنها پیوسته در نظارت دختوران هستند و نه همیشه آنها با نزدیکان و پیوندان می گردند. راست است، که ما مسئله های مبرم و مهمی داریم، که اوّلتر از همه باید به آنها احمیت داد. ولی صحتی جامعه و نسل آینده از موضوع های مهمی است، که آنرا نمی شود انکار کرد. اگر در عائله های این گونه نفران به سر می برند، باید:

  • نظارت کرد، که آنها جنایت صادر نکنند

  • باید سر وقت به مشکل و بیماری آنها رسیدگی کرد، که فردا شاید دیر می شود

  • در حال چند روز نبودن آنها بی پروا خواب نرفت

  • برای سحتی  آیندۀ آنها امروز باید یگان چیزرا دریغ نداشت

  • به سر و لباس، موی و تازگی آنها باید احمیت داد، آخر آنها هم انسانند

  • برای آنها مشغولیت شوقاوری باید پیدا کرد

  • در وقت طبابت از حال آنها باید خبر گرفت، کمک کرد

  • نباید گزاشت، که آنها در هر کجا تنها پیدا شوند. باور کنید، که اگر آنها یک-دو بار در پهلوی شما می آیند، نگاه مردم به آنها کاملاً دیگر می شود. این کار از صد لایحه و پول صرفکنی دانارها با مقصد نیست کردن دسکریمنتسیه (حقوق کسی را پایمال نمودن) دیده نتیجۀ بهتر می دهد

با صفحه گردان کردن صحفات تأریخ معلوم می شود، که در گذشته هم جوابگری برای حرکت های نادرست مردم گرفتار بیماری های روحی و علّت های روانی اوّلتر از همه به دوش پیوندانشان، بعد به دوش مردم علیحده و حتّی کارگاه ها بوده است (!). مثلاً، هنوز سال 1425 در آلمان به زنی برای نگاه و بین بیمار روحی ای شهرداری پول می داده است. امّا حالا مشاهده می شود، که اکثر گرفتاران بیماری های روحی مورد تمسخر قرار می گیرند. خود اصتفادۀ کلمۀ «دیوانه» نسبت به آنها و نزدیکانشان ضربۀ سختی است. باید دانیم، که این بیماری آنها پاداش عمل و کار و فعالیتشان نبوده، برای این بیماری آنها هیج گاه گنهکار نیستند. شاید می دانید، که بیشتر مردم در صنعت و ادبیات و علم و اختراعات مشهور از علّت های روحی و روانی اذیت می کشیدند. ولی اگر احوال آنها هم مثل احوال بعضی بیماران امروزۀ ما می بود، به گمان است، که آنها این قدر گنجینه ها می آفریدند و جاودان می گشتند

«احساس می کنی، که گویا با راهرو دراز و تاریکی رفته استادۀ و نمی دانی، که کی روشنایی پیدا می شود»  نیل لینّان.   فوتبال باز     

==========================================================================

 

قصّه ای از اوراق زرد

 

این قصّه را من یازده سال قبل نوشته بودم. آن واقعی نبوده، فقط محصول خیال من است. آن وقت در ردیای تاجیکستان کارآموز بودم. برای نوشتن سینریه ی برنامه ها از آن جا ورق های زردچه می گرفتیم. نمی دانم، که این خیال از کجا پیدا شد، که این گونه به نوشتن آن سر کردم… در میان همه چیزی، که کدام وقتی نوشته بودم، این گونه نوشته فقط یکتا است. و همان اوراق زرد حالا هم چون یادگار از یک دوره ی خوب حیات و کار من محفوظ است

امروز دیهه نمود دیگر داشت. شمال هرروزه، که چنگ و گرد پیراهه هارا بر سر و روی راهگذران باد می کرد و شاخه و نوده ی درختان را آرام نمی گزاشت، گویا امروز به خواب رفته بود. دیهه زیر نور های آفتاب روشنی و صفای دیگری در خود داشت.کودکان نیز امروز از دیگر روزها دیده، شاد و مصرور بودند، زیرا عمک حبیب توی دارد، دختر یگانه اش گلجهان را به شوهر می دهد و گویا این توی کودکان دیهه باشد، در حولی عمک حبیب دو و تاز می کردند، بالای درخت و بالای بام می برامدند، بلند یکدیگررا صدا کرده و می خندیدند

عمک حبیب پیش در ایستاده هم دیهگان و مهمانان را، که اکنون می آمدند، پشواز می گرفت. او یار و آشنا و خویش و پیوندان زیاد دارد. از این رو دو هفته پیش آنهارا بو توی دعوت کرده بود. از سیمای او معلوم بود، که خیلی خرسند است. بعضاً نزدیکانش را، که یکی دست مهمانان را آب می گرفت و دیگری خوراک و نان آورده، بالای کت و تگ مجنون بیدرا نظاره می کرد، سراسیمه به آشخانه و گاه به سوی دیگر می فرستاد. او مرد قامت بلند و زیبای است جامه و طاقی نو به بر کرده اش به زیبای او حسن دیگری ضم کرده بود. به قول خودش استخوان او هنوز از نورسی اش در کار و بار دیهه، علف دروی و هیزم کشی و دیهقانی خیلی سخت شده است. در گوشتین گیری نیز در دیهه کسی با او برابر شده نمی تواند. بچه های همسال گلجهان از عمک حبیب سخت می ترسیدند و به گلجهان، که خود دختر شرمگین و کم گپ بود، مناسبت خوب داشتند

عمک حبیب برای تویی گلجهان خانه و حولی را به قول خودش «لختک» برین کرده بود. امروز در یک خانه مهمان های زن، در دیگرش حق و همسایه ها و برادر و خواهرزاده هایش نشسته بودند. در مهمان خانه باشد دوگانه های گلجهان با سر و صدا و خنده ی بلند سرود می خاندند و می رقصیدند، لباس های اروسی گلجهان را گاه به قد او و گاه به قد خود چن میکردند و از چهره ی های آنها پی بردن ممکن بود، که هر یک آنها نیز خوش بخت می بود، اگر چنین توی می شد. ولی گلجهان خود غمگین بود و این را چهره ی خسته اش نشان می داد. خیلی کم حرف می زد، قریب، که نمی خندید. گویا چیزی را گم کرده باشد، درون جیوان، میان کتاب ها و درون چند بسته ای را تگ و رو میکرد

«– حاضر من می آیم» – گفتن او دوگانه هایش را به تشوش آورد. او به کجای می رفته باشد، همه کو جمعند، غیر از این خود آنها کار معرکه، شست و شو، روب وچین و غون داشتن دسترخوان را نیز انجام داده بودند. گلجهان از در کلان بیرون برامده، به سؤال پردش عمک حبیب، که پیش در راست ایستاده بود، «خانه ی همسایه می روم، کار دارم»، — گفت و به دریچه ی خرد خانه ی همسایه وارد گشت. روی حولی همسایه مرغ زیاد دانه میچید. در خانه دیگر کسی نبود، صاحب خانه زن، که به خانه ی آنها رفت و آی قرین داشت، از سحر به مادر گلجهان یاری می رساند، دسترخوان مهمانان را کشاده، سوغای آنهارا جدا می کرد، باز جای آن کمی کلچه و نان و قند و باز چند خیل متاع نیز گزاشته از نو می بست

گلجهان از در کلان خانه ی همسایه برامده با راه نسبتاً کم آدم پایان مسجد کوهنه به قفا نگاه نکرده تیز-تیز راه می رفت. به خاک و چنگی، که پای پوش و پایش را زیر کرده بود، حتی نظر هم نمی کرد. همین که گردش تپّه ی بالای مسجد کوهنه را پناه شد، گویا آسوده شده باشد، که قدمزنی اش را آهسته کرد و چنگ و خاک پایش را افشاند، ریمال سرش را نیز از نو بست. آن طرف غیر از گورستان دیهه دیگر نه خانه ای بود و نه یگان آدمی. راست به دریچه ی قبرستان نزدیک شد. با کشادن آن دریچه گویا گره الم و غصّه اش کشاده شد. پست-پست می گرست. آب دیده گانش، که دانه-دانه به زمین می افتید، از درد و حسرت گرانش درک می داد. میان قبرستان خیلی با احتیاط قدم می زد. در سایه ی مجنون بید یک کنار دیگر قبرستان، رو به روی گوری، که گردش با چیزی محکم نبود، آمده قرار گرفت. آن اشک دانه-دانه اکنون بی ایست می ریخت. گلجهان آن جا با دو زانو نشست. از کف دستش صورت خردی را، که طول راه از عرق پنجه اش نم گرفته بود، بر روی سبزه نهاد. این رسم مراد بود، این گور نیز منزلگه اوست، مرادی، که گلجهان را خیلی دوست می داشت، مرادی، که سالی قبل، چند روز پیش از تویش فوتیده بود، مرادی، که عشق گلجهان هنوز از نخستین دیدار به دلش جا گرفته بود، مرادی، که گلجهان برایش تلخ و زار می گرست و چشم از رسمش نمی کند. مراد نیز گویا با نگاه پرمهر و محبتش گلجهان را تسلا می داد. آن درد نهانی، که در دل او خانه کرده بود، با راه گلویش پچیده-پیچیده، آه می شد و ناله می گشت و فضای خاموش قبرستان را فرا می گرفت

– مراد من! کاش این نگاه غم انگیزت مرا می کشت، که از درد فراقت تا کنون اذیت می کشم و نمی میرم، کاش فرشته ی جان ستان آن روز پیش من نیز می آمد و این جان را بهر چشمان زیبایت، بهر لذّت کنارت، حتی زیر خاک تقدیم می کردم

ای مراد «بی پروا»-ی من! مرحبا، بیا به توی عروست، نمی بینی، همه جمعند، تنها تو نیستی آن جا… اگر نآمدنی هستی، پس این همه گل های در اطرافت جمع کرده را چه می کنی؟ مراد من! بعد مرگت مرادی ندارم، جز آن که کنج این مزار پهلویت خاک بشوم

هرچند گلجهان نمی خواست، که اورا کسی این جا بیند و پدر و مادرش را در روز تویش شرم سار کند، ولی اورا کدام قوه ای نمی گزاشت، که از جا خیسته سوی خانه آید. این شاید محبّت پاک و صمیمی مراد بود، که در دل کی ها از دنیا مانده اش، هنوز جای داشت. گلجهان را اندیشه های زیاد پخش کرده بود

– آخر چرا من و مراد به وصال یکدیگر نرسیدیم، این مگر بخت سیاه و تقدیر بد من نیست، که مراد فقط سه روز پیش از توی من از عالم چشم پوشید، چی گونه می توان نظر کرد، وقتی مراد جوان مرگ را به روی کرپه و بالشت با صد آرزو برای تویش دوخته ی مادر من می خوابانند، این دل سنگ من از چه پاره نگشت، آن روزی، که تابوت اورا این جا می آوردند و  جامه ی دامادی اش روی آن را «زیب» می داد، چه طور من بدبخت، که بی او حتی لحظه ای زسته نمی توانستم، طول این یک سال نمرده ام   

گلجهان را فقط آمدن کسی به خود آورد. آن نفر دادرچه ی خردی مراد بود، که در دست ستلچه ی آب داشت. او هر صبح سر منظل مراد می آمد و گل های اطراف مرادرا، که خودش شنانده بود، آب می ریخت

– «اپه ی گلجهان، امروز در خانه ی شما توی است؟» – گفتن دادرچه ی مراد الم کهنه ی گلجهان را تازه کرد و زخم هنوز شفا نیافته ی هجر مراد در سینه اش از نو خون شار گشت.  

– آ جان اپه، آخر خدا رحم بی پدر و بی مادری شمارا نخورد و نخواست مراد ما زنده باشد و من توانم سر تو و اپه ی تورا مادرانه سیله بکنم، برای شما خوراک و نان پزم، شمارا از عضاب هم پدر و هم مادر اوگی خلاص کنم – گفت با گریه گلجهان

– اپه ی گلجهان، مراد دیگه اَه زنده نمی شوه؟ – باز پرسید دادر مراد، که الکی از گریه آوازش گرفته بود. گلجهان نمی دانست چه جواب بگوید و چه کار بکند. کودک را سخت به آغوش کشیده و به تمام آواز گریه می کرد

– عزیزجان، اپه ات حالا در کجا است، پرسید گلجهان از دادر مراد

– اپه ام در خانه گریه داره، میگه که اگر مراد زنده می شد، امروز بیست و دو ساله می شد، با گریه آب چشمانش را پاک کرده جواب داد دادر مراد

این سخن عزیز باز یک ضربه ای بود، که گلجهان را دیوانه می کرد. در حقیقت امروز روز مولود مراد جوان مرگ است

گلجهان دیگر به خانه برگشتن نمی خواست، یکجا با عزیز به گل ها آب ریختند. سیمای مراد لحظه ی از پیش نظرش نمی رفت، سخنان شیرین او بی اِست در گوشش صدا می داد  

– شیطانک من، شیطانچه ی من   

– گلجهان برای آن که مردم چیز دیگری نگویند، راه سوی خانه پیش گرفت. از بیرون قبرستان بار آخر سوی قبر مراد نگاه کرد. عزیز روی سبزه دوزانو نشسته گریه می کرد

گلجهان با همان راه آمده اش تیز-تیز قدم زده، از حولی همسایه سوی خانه اشان دیده دوخت

– «هیج کجا نرفته است، در خانه ی همسایه، حاضر می آید، نو از پیش من گذشت» – شنیده شد آواز پدرش. او چنگ و گرد سر و رو و پایپوشش را افشانده، بعد از دریچه ی خانه ی همسایه برامده، به خانه اشان درامد 

– گلجهان، بچم، آچه ات را تشویش کردی، رو، که تو را بیند، – گفت پدر گلجهان، عمک حبیب

به پرسش دوگانه هایش نیز جواب مشخصی گفته نتوانست. نزد آنها از دیگر باب گپ کشاد

عمک حبیب به همه خانه ها  دسترخوان های روی حولی نظر کرده، به خواهرزاده هایش فرمان می داد، که این یا آن چیزرا برند، به فلان جا چای سیاه و به جای دیگر چای کبود برند، یا طبق های خالی را جا به جا کرده، به لب چشمه پیش زن های، که به شست و شوی مشغول بودند، گزارند. عمک حبیب نزد آش پزها آمد. از چاینک چایی، که با طبقچه های قند، مغز و مویز و میوه برای آشپزها آورده بودند، به پیاله چای ریخته، به سرآشپز، که یک مویسفید تنومند سلّه دار بود خطاب کرد     

– بابای کمال، همین دو دیگ آش و یک دیگ شوربا می رسد، باز شرمنده نشویم

– حبیب جان، بچیم، هیچ در تشویش نباش، بابای کمالت در معرکه هایش چند آدم می آید و باید چند دیگ آش ماند، الکی شب در خوابش می بیند – گفت بابای کمال

همه از این گپ خندیدند. به بابای کمال همه باور دارد، او معرکه های چند دیهه ی گرد و اطراف را خیلی خوب می گذراند، آدم اسرافکار نیست

– بابای کمال، کباب را برای مهمانان همراه شه می آمده تیزتر کنید، از راه دور می آیند، همین، که نشستند، خوراک را کشیدن درکار، زیرا مهمان را انتظار کردن خوب نمی شود، گفت عمک حبیب

– حبیب جان، گفتم-کو، این طرفش کار ما، تو رفته با مهمان ها مشغول شو، جواب داد بابای کمال، که با پیشدامنش دستان روغن آلودش را پاک می کرد

مادر گلجهان از انجام خانه بیرون آمده، عمک حبیب را صدا کرد  

– حبیب، حبیب ﷲ، گفت نزدیک آمده مادر گلجهان، «یک طبق آش و یک نان خانه ی همان سعید دهمرده روان کن، بیچاره زنش دو روز شد در همین جا خذمت کرده ایستاده است، کودکانش گرسنه نباشند؟!»

– حاضر یک کس را روان می کنم، جواب داد عمک حبیب و باز گشته سوی آشپزها رفت

زن سعید دهمرده گلجهان و عائله ی آنهارا دوست می داشت. «آدمان خوبند» می گفت. دایم به گلجهان می گفت، که «تو توی شوی، همه ی نان و کلچه ی تویت را خودم می بندم» و یک روز پیش از توی با دیگر زن ها در پختن نان و کلچه ی توی از صبح تا بیگاه یاری رسانده بود. امروز هم به مادر گلجهان یاری می داد، چقان است، دستش به همه می رسد

از خانه ی کلانی، که گلجهان با دگانه هایش آن جا می نشستند، صدای دائره می آمد، دوگانه های گلجهان ترانه های عروسی می خواندند. گلجهان را به طور دیگر – گوشواره های کلان به گوش، تنگه های نقرگین به گردن، دستمانه های پرنقش و نگار به دست عروس می کردند، موی های سیاه و غفسش را شانه می زدند و فرنجی اش را به ترتیب می آوردند

دانه های اشک از چشمان به زمین دوخته ی گلجهان روی کرته های عروسی اش می افتید. او این همه را از پشت پرده ی اشک تماشا می کرد. و کسی حتی این لحظه تصور کرده نمی توانست، که این اشک هجران است از مراد نامرادش، او تنها در فکر مراد است و این لحظه آخرین سخنان مراد، که چند ساعت قبل از مرگش گفته بود، در گوش او صدا می داد

– گلجهان، با این زیبائیت اگر روز توی لباس عروسی به بر کنی، از فرشته کسی فرقت نمی کند، بعد پیش-پیش ما همه می رقصند، ولی عزیز گمانم در همان جا هم از دست من داشته می ایستد

او کی می دانست، که عزیز بالای قبرش کودکانه، با درد و الم گریه می کند، کی می دانست، که پدر و مادر روان شادش اورا در آن جا پزمان گشته اند، کی می دانست…کی

آواز مردان زیادی بلند شد. امک حبیب با همسرش داماد و قداهارا پیشواز می گرفتند

دگانه های عروس هر کدامی کوشش می کرد، از تیریزه شه را بیند، یکی دیگری را نوبت نمی داد

– گلجهان، شه یک آزاده است، قدبلند، موی سرش چپه کردگی، سبزینه ی خوش روی، — گفت یکی از دوگانه های گلجهان، که از همه گپ دان و خوش صحبت به نظر می رسید 

هر کدام آنها به طور خود به شه و جوره هایش بها می دادند و گلجهان را آرام نمی گزاشتند. ولی

گلجهان دیگر چیزی را دیدن و شنیدن نمی خواست. می خواست مراد گوید و فریاد زند، خودرا به آب پرتاید، به آتش اندازد، به دار آویزد

– آه، مراد نآسوده ی من! غم جدائی از پدر خیلی بروقت قلب کودکانه ی تو را خونشار کرده بود، تو از مهر پدری هنوز سیر نگشته، دل بی گناه کودکانه ات در خمار دوست داری و نوازش های پدرت گم می زد، باز مرگ مادرت سرباری غم و کلفت تو شد و در دنیا به چیزی امید نماند

این غم کوه را تلقان کند، دریارا بسوزاند. سبب مرگ تو این دو غم بزرگ بود، که خیلی دردآور و نخواستنی است

نمی دانم مرگ تو را چه گویم، نشان بی وفای ات، خواست آفردگار، یا قسمت تلخ من و خواهر و دادرک دوست روی تو  

مهمانان الکی خوراک خورده کمی کفت راه را براورده بودند. با مصلحت هم، قداها می خواستند مراسم نکاح آغاز شود

– بروقت تر شود، خوب تر، آن جا نیز توی است، مردم انتظارند، گفت پدر داماد

گلجهان این لحظه به مرگ راضی بود. کاش آن کاسه ی آب نکاه کاسه ی زهری می بود، که او از دل و جان نوش می کرد

چشمان از گریه ورمیده و اشک های تلخ شش قتارش زیر فرنجی پنهان گشت. داماد خیلی شاد سویش می آمد، گلجهان حتی تصور کرده نمی توانست، که این جوان حتی یک نگاه و یک خنده و یک سخن مرادرا عوض کرده تواند، آن قدر خجل بود، که گویا واپسین روز حیاتش باشد

مطربان و سرایندگان تمام سنعت و سلیقه ی خودرا استفاده کرده، «یار-یار» و «عروس براران»-را می سرودند. ولی در کنج دل خراب و خسته ی گلجهان آن مرغی، که سالی قبل مقیم گشته بود، هنوز ترانه ی غم می سرود. هوش و خیالش به قبر مراد، به گل های سرخ و سفید روی آن، به عزیز خوب رویک، به خواهر مراد بند بود. حس می کرد، که آنها دیگر کسی ندارند، دیگر کسی اگر آنهارا رنجاند، گلجهان را نمی یابند، که کمک پرسند، اگر صد گرسنه مانند هم گلجهان دیگری نیست، که یکی را خوراک بدهد و برای دیگری خوراک و نان فرستد. گلجهان نیز گویا این لحظه از جهان میل رفتن داشت

نزد در ملای دیهه از بابای کمال آش پز، که به سن و سال خرد تر بود، برای نوخانه داران دعای خیر پرسید  

– خدا یک بخت و اقبال نیک اتا کند، سیربچه و کچه شوند و قوشه پیر گردند، آمین ﷲاکبر

– اسپ شه را بیارید، ندا کرد برادر شه

زیر سرود و موسیقی داماد و عروس به اسپ نشستند. سخن و تمنّیات تبریکی از هر سو به عنوانی احل آئله ی عمک حبیب شنیده می شد

به نظر گلجهان آن چنان می رسید، که گویا جسم بی جان اورا می برده باشند، جان و دلش کی ها در یاد و در سراغ مراد نامرادش بدر رفته بود

گروه کودکان از قفای اسپ داماد و عروس شادی کنان می آمد. راه آنها از نزد در خانه ا ی می گذشت، که مراد آن جا زندگی می کرد. گلجهان این راه را به خیالش الکی می پیمود

آواز و خروش چشمه به گوش گلجهان رسید، این همان چشمه ای بود، که کنار آن با مراد نشسته با یکدیگر راز می گفتند، ترانه می خواندند. بعد این چشمه گردش خانه ی پدر اوگی مراد می شود. وقتی که پدر مراد وفات کرده بود، مادرش در این دیهه شوهر دیگر کرد. بعد چند مدّت مادر او نیز وفات می کند و پدر اوگی مراد زن دیگر می گرد. همین طور آن مرد و آن زن برای مراد و خواهر و دادرچه اش اوگی و بیگانه بودند. گلجهان و داماد بعد اندک وقت به خانه ی پدر مراد نزدیک شدند. گلجهان یگان چیز غیرعادی را انتظار نبود. ولی صدای گریه ی خواهر مراد چون سخنان واپسین خود مراد به دل و خاتیره ی گلجهان جا گشت. او میان حولی برای آنها تماماً بیگانه، میان پدر و مادر اوگی به رسم دستشان، رسم مراد، که عزیز از روی قبر مراد یافته بود، نگاه کرده، خیلی جگرسوز ناله داشت

– اکه ی بی عروس من، اکه ی غم دیده و غم سوخته ی من، اکه ی ارمانی من، کجا بریم ما سری را، که یک عمر سرور و سایبانی نیافت، اکه ی خوش رو و دل سوز من  

گلجهان الکی خیلی بلند می گرست. مراد می گفت و می گرست، از داماد حتی یاد نمی کرد، پروای نداشت. داماد، که الکی کی ها این قصّه ی غم آلوده را می دانسته است، از اسپ فرامده و پیش آنها رفت، تسلایشان داد، از پدر و مادر اوگی آنها دعای رخصت آنهارا خواست

مردم دیهه، که از پایان ایستاده، در بلندی برامدگاه دیهه نمایان شوی اسپ داماد و عرس را منتظر بودند، یکباره دو اسپ – اسپ داماد، که سفید بود و اسپ سفید خال دار مراد جوان مرگ را دیده، حیران شدند و تا دیرگاه پی برده نتوانستند، که آن دو کس دیگر – یکی کلان تر و دیگر خورد تر، که ها بودند، که از پس عروس و داماد پشت تپّه پناه گشتند    

==============================================================================

 

چرا؟ کامنده

موضوع شناس بازی در همه دور و زمان ها بوده است. در زمان شوروی هم. بعضی سر و عسرار همان وقت بیرون می آمد، بعضی اش امروز افشا می شود. خلاصه، همه می دانند، که شناس و جوره بازی بود و حالا هم هست. با عوض شدن راهبر چند چیز دیگر عوض می شود، حتی راننده دیگر می شود، کبینت کاری رئیس بالا یا پایین می رود، معاون و محاسب دیگر می شوند و امثال این ها.  بیاید یک فکر کنیم، که چرا؟ من اندیشه ام را دیگر کردم و همین کامنده بازی را اکنون دستگیری می کنم

برای آن که کامنده ی کس دیگر به شما صادق نمی ماند. شاید حالت های جداگانه ای هست، که این اندیشه را انکار کنند، ولی اکثراً سبب جمع کردن کامنده را از جانب راهبر نو ما باید درست فهمیم، که این اوّل تر از همه برای پیش رفت کار است (اگر همزمان این یک راه جای کار دادن چند خویش و تبار هم باشد!). ببینید، که اندیشه ی همین گونه یک کامنده ی مکمل و وفادار داشتن به نظر من، خودش نگاه دوربین داشتن همان نفر صاحب کامنده است. یعنی، او کی ها فهمیده است، دیده است، احساس کرده است، که «سگ را مجبوری به شکار نمی برند». ما این حالت را در بیشتر وقت به جوره بازی، محل بازی و پاره گیری آمیخته می کنیم. ولی زندگی هرروزه نشان می دهد، که میان دوستان هر کدام ما هم متخصصان خوب و کاردان، نفران اینده دار و باسواد کم نیستند. پس، برای چه من آنهارا به کار نگیرم؟ با بودن آنها در کارگاه دل من پر خواهد بود، که آنها مقصد مرا پیاده می کنند، مرا دست گیری می کنند، گپم را «دوتا» نمی کنند… کار پیش می رود همین وقت؟ می رود! در کارگاه های کلان شاید این گونه کامنده داری دشوار باشد. آن جا اکنون ترتیب و نظام آهنین باید جاری شود، که بدان وسیله باقی مانده ی کامنده ی دیگری به سوی شما میل کند، حمایه بیند، خودرا کارمند ضروری احساس کند. تجریبه ها نشان می دهند، که زیردستان گردن شخ و بدنیت صدها بار راهبران خودرا در حالت ناگوار مانده اند، حتی باعث حالت های دهشت بارتری هم بوده اند. علاج این – همان کامنده ای است، که من اکنون آن را بار دیگر دست گیری می کنم. فقط با آنها – با اعضایان وفادار و باسواد کامنده ی خود، شما می توانید، کارگاه را، نفوذ و موقع آن را و خودتان را نگاه دارید. باور کنید، که داشته توانستن کامنده ی توانا، که احتمال دارد، در حالت های جداگانه با شما ستیزد و بیگانه گردد، کار اسان نیست! خود یافتن اعضایان کامنده را نمی گویید

کامنده در چند شکل در همه جا هست – مدیر باغچه هم کامنده ی خودرا می آرد و سروزیر نو هم. مقصد باید آبادی و سازندگی باشد، دیگر همه چه، همه گپ و کلاچه و تخمین و فال بینی های دیگران مهم نیست و ارزش هم ندارند. کامنده ی خوب و توانا کابید، از حالا برای راهبری آن کامنده و پیروان آن آمادگی بگیرید، یا با کامنده های توانا پیوندی جویید. شما نمی دانید، که فردا چه حادثه رخ میدهد، من هم، امّا (گاه پنهان و گاه اشکارا!) خوب می دانیم، که در همه حالت فقط نفران وفادار، صادق، شناس و مسؤلیت شناس دست گیر و یاور ما بوده می توانند

من فقط در مورد کامنده ی خودی ها در کارگاه گفتم و باوری دارم، که آن برای پیش رفت کار مساعدت می کند. امّا به مقال «من از بیگانه ها دیگر ننالم، که با من هرچه کرد، آن آشنا کرد…»، چون طرف دیگر این موضوع، یگان وقت دیگر بر می گردیم. تا آن وقت، به گمانم، باید بیگانه هارا آن قدر از خود دور نکنیم و خودی هارا از اندازه زیاد ایرکه و به خود نزدیک            

                                                 ========================================================================                     

چُم گُم بَس

من چند وقت است، که در باره ی همین موضوع فکر می کنم. به نظر بعضی اتان شاید این تماماً مهم و ضروری نباشد، امّا خیال خدم، که آن برای تربیه ی نسل نورس و «آیندگان ملّت» چیز خیلی مهم است. اگر آن چیز نباشد، پس می توان گفت، که ذهن کودک و نورس انکشاف خوب نمی یابد، قابلیت فکر و خلاصه براری داشته نمی تواند، احتمال دست به عمل های ناشایسته زدنش می افزاید

شاید با همین یک سبب خیلی ناچیز صف نورسان جنایت کار و در آینده جنایت کاران خوفناک زیاد می شود و همین گونه – مثل امروز ما غافل می مانیم؟ شما در این مورد فکر می کنید

فکر کرده اید، که چرا کودکان ما امروز یگان بازی خوب ندارند؟ باور کنید، که من مخصوصاً روزهای استراحت فقط به کودکان بنای خودمان ذهن می مانم و حیران می شوم، که از صبح تا شام و حتی تا شب آنها در کوچه، در اطراف بنای استقامتی اشان نمی دانند، که به چه کار مشغول شوند و چه گونه بازی تشکیل کنند! و هم با این تفکر و خیال و ذوقی، که کودکان و نورسان امروز دارند، به گمان است، که بازی های زمان کودکی و نورسی مارا آنها «به کلّه» گیرند

من تا حال ندیدم، که محض در بنای ما پدر و مادران با بچه های خود یگان بازی تشکیل کرده، سرگرم باشند. البته تلویزیان کودکانه هم داریم، امّا بازی جزء جودا نشونده ی حیات کودک و نورس است. آنها در روی اسفلت و راه پرچنگی بعضاً به فوتبال بازی مشغول می شوند، که با دیدن توب آنها همان قصّه ی توب از لتّه پاره ها ساخته شده ی لینین و یا با گریپفروت بازی کردن پیلی به یاد کس می آید. واقعاً هم، چرا قریب که بازی شوقار و سرگرم کننده ای نداشتن بچه های ما در وقت در خانه بودنشان کسی را به تشویش نمی آرد؟ یک بار در کچه های خودتان توجه کنید، که کودکان و نورسان غیر از همان «کتکه بازی» (که از روی زمین نشستن و دست به روی خاک و گرد و چرکینی زدن بازی غیر سنیتری و نامقبولی است!) دیگر بازی ای دارند؟ باور کنید، که ندارند

زمان کودکی های ما بازی های شوقاور بود، که هم مارا از کچه و راه ماشین گرد کنار می گرفت و هم باعث فراغت و سرگرمی می گشت. آن زمان هم فوتبال بود، امّا در برابر آن، بازی های دیگر بودند، که ما نورسان به آن مشغول می شدیم. فقط به یاد آوردن همان «بوستان بازی» کافی است، که ذوق نورسان و کودکان امروز و چند سال قبلی را مقایسه کنیم. (ما بیشتر بازی و آزمون های ذهنی و ایجادی داشتیم. مثلاً، مثل کودکان مکاتب موسیی خار می خواندیم!) بعضی ها شاید فکر می کنند، که کودکان و نورسان امروزه خیلی پیشرفته هستند، امّا من با دیدن بعضی منظره ها از حیات کودکان و نورسان امروز، به خلاصه ای می آیم، که بعد چند سال احتمال زیاد است، که نورسان امروز به سر ما صد و یک مشکلی و پرابلیمه را بیارند. خدا آن روزرا نیارد

یک وقت من به خاتیری، که در باغچه انتیرنیت نیست و شاید مربیه ی باغچه در فکر کردن بازی های نو و شوقاور اذیت می کشد، من چند صحیفه بازی های کودکانه ی شوقاور را برای مربیه ی پسرم برده بودم. تا جایی ذوق کودکان ما در باغچه باید بیدار کرده شود. آن وقت کودک، که از آن جا به خانه آمد، حتماً با دوستان خودش از میان همسایه ها همان گونه بازی را تشکیل می کند. امّا حالا مشاهده می کنیم، که کودکان اکثراً به باغچه از این سو نالان می روند و از آن طرف دو-دوان می آیند

بیایید، فکر می کنیم، که در شرائط امروز دوشنبه و با نظرداشت وضع مالیوی امان و هم امکاناتی، که ما در نزد حولی های استقامتی و بلندآشیانه ها داریم، برای کودکانمان چه بازی را فکر کرده می توانیم؟ آنها به چه گونه بازی های سرگرم کننده ی همزمان برای صحتی و روحیه و هم سوادناکی اشان منفعت آور باید مشغول شوند؟ که همین گونه بازی هارا باید فکر کند – والدان، معلّمان، مؤسسات بیرون از مکتبی (که باوری دارم به اندیشه ی من در باره ی بازی نداشتن نورسان و کودکان امرز تماماً راضی نیستند!)…؟ شما به فرزندانتان سؤال بدهید، که در باغچه و مکتب و کجا چه گونه بازی هارا تشکیل می کنند

کودکان و نورسان امرز تا این اندازه از بازی های خوب کودکی و نورسی دور هستند، که دیگر خیال می کنند، کودکی و نورسی باید همین گونه باشد. موضوع های صحبت آنها هم کاملاً خراب است و بی جاذبه! در مورد بحث های بی منطق، دروغ گویی و واهمچی بودن آنها من یگان وقت دیگر می نویسم. شما و کودکانتان را خداوند نگاهبان و کمک رسان باشد    

=====================================================  

دهان پوشیده – صد تنگه

چند روز پیشتر پریزیدینت ونیسوئله ابراز داشت، که برنامه ی نو بی وقت و ساعتی را با نام «ناگهان با چویس» برای شنونده های ردیا پیشنهاد خواهد کرد. یعنی، آن برنامه می تواند، در دلخواه وقت شب و روز پخش شود. او گفته است، که «حرف گفتنی و موضوع ها برای صحبت زیادند». چند وقت قبل این پریزیدینت در برنامه ی دیگرش — «الا، پریزیدینت» بیشتر از هشت ساعت با مردم صحبت کرده بود. بی تنفس. نمی شود، که در تاجیکستان مردم منصب دار، شناخته و آنهای، که در نکته های «کلیدی» پیی کار هستند، همین گونه برنامه داشته باشند؟ (هرچند من می دانم، که اکثریت آنها نه سیت خودرا دارند، نه بلاگ و نه حتی پاچته ی الیکترانی را استفاده می کنند!) گذشته از این، ما حالا به برنامه های ردیایی و تلویزیانی خوب نیاز داریم. (این کارا یک وقتی فرقت سعیداو، راهبر بدیعی انسمبل ششمقام انجام می داد. من نفر دیگر را از سمت دیگر و ساحه ی دیگری به یاد آورده نتوانستم) تصور کنید، که یک معاون سروزیر، یک وزیر، یک راهبر کمیته و اداره، یک رکتار دانشگاه و یا دیکن کدام فکلته ای برنامه ی خوب بی ساختکاری ردیایی و تلویزیانی داشته باشد. باور کنید، که هم موقع خوب پیدا می کند و هم مردم بی واسته می تواند نظر خودرا بیان کند، به سؤالش جواب گیرد… ما نزدیک تر می شویم. سؤال دیگر و مهمتر از همه چیزی، که بالاتر گفتم، همین است، که آیا آنها می توانند همین گونه برنامه های ردیایی و تلویزیانی داشته باشند؟ آنها همین گونه جرعت مستقیم با مردم صحبت کردن را دارند؟ اول تر از همه به این سؤال باید پاسوخ گفت. خواهش داشتن یا نداشتن هم از جواب به سؤال بالایی وابسته است. یعنی، اگر آن نفر به دانش و تجریبه و محنت حلال و اراده ی خود باوری داشته باشد، آن وقت او حتماً این گونه خواهش دارد. تصور کنید، که وزیر اقتصاد در برنامه ی خودش در ردیا و یا تلویزیان صحبت می کند. تأثیر آن چه گونه خواهد بود؟ چه قدر تاجر و خریدار، اقتصاددان و نیازمند این گونه صحبت ها آن را گوش و تماشا می کند. یا شما به این نظر هستید، که مردم منصب دار در تاجیکستان برای این گونه کارها وقت ندارند؟ شاید درست هم می گویید، لیکن من تصور می کنم، که حالا اگر همین کار سپارش داده شود، وقت هم پیدا می شود و خواهش و موضوع هم. (به یاد بیارید، کانفرانس های مطبوعاتی را در هر سه ماهه!) یا ایدیه ی دیگر. مثلاً، یک رکتار برنامه دارد. موضوع انتخاب می شود، مردم از آن قبلاً آگاه می شوند. بگذار راوی (یعنی، همان رکتار!) در برنامه با نفری صحبت کند، که وابسته به همان موضوع نظر دیگر یا برعکس دارد. دیبت! چرا نی؟ صدای بعضی منصب داران ما صد بار از صدای چویس شاید شیره دار تر و پره تر باشد. در نهایت نزدیک تر می شوند با مردم

گمانم، که ما اکثراً از همین «نمایان شوی ها» ترس داریم. راهبر خردی از راهبر بالاترش هراس دارد، که هر ابتکار یا ایدیه ی او را چه گونه قبول می کرده باشد؟ در حالی، که از چند ژرنلست، که به آن موضوع دست می زند، متخصص دقیق تر و خوب تر می تواند ماهیت آن را بیان کند، پهلوهای گوناگون یک موضوع را تحلیل کند و امثال این. بعضاً در حالت های علیحده ای ژرنلستان از راهبر همان کارگاه و مؤسسه تحلیل و بررسی دقیقتری دارند، که این الکی موضوع دیگر است

برنامه های ردیا و تلویزیان داشتن مردم منصب دار و شناخته در دنیا این چیز نو نیست. به یاد بیارید، که تانی بلیر یک وقت خودرا در شبکه ی اطلاعاتی ال-بی-سی به حیث راوی سنجیده بود. باب دیلن – رامشگر مشهور، یک وقت در امریکا برنامه ی شست دقیقگی مستقیم داشت. سابق گبرنتار به پاره خوری متحم شده ی ایالات امریکای الّی نایس – راد بلگایویچ در شبکه ی ردیای WLS چیکگا راوی بود و به همین مانند چند نفر دیگر. حالا شما کدام رئیس شهر و ناحیه، آوازخوان مشهور، اقتصادچی خوب، کارگردان مشهوررا می دانید، که این گونه خودرا سنجیده باشد؟ هرچند تصور کنید، که در ردیا و تلویزیان محل (لااقل!) شنیدن و دیدن رئیس ناحیه هفته ای یک مراتبه برای ساکنان آن محل (که برای خذمت به آنها و بهتر کردن زندگی آنها تعیین شده است) چه گونه شوقاور است

راست است، که نه همه (حتی بعضاً دانشمندان هم!) نطق برا، تلفظ خوب، بیان فصیح ندارند. مثلاً، نفری فقط نظرش را خوب نوشته می تواند نه گفته، کس دیگر شاید یک جمله ی از جهت املای درست نوشته نتواند، ولی صحبت و نطق خوب دارد. بیان کرده نتوانستن اندیشه این مسئله ی علیحده و جدی است. از خردی باید کودکان آزاداندیش و حاضرجواب باشند. از میکرافان، کمره، بیان اندیشه هراس نکنند. این را به آنها آموختن ممکن است! من تخمین می کنم، که با بودن همین گونه برنامه ها نطق بعضی ها بهتر می شود، زبان دانی و کاردانی بسیاری ها معلوم می شود. و هم شاید معلوم می گردد، که چه گونه بعضی ها با تاجیکی درست حرف زده نمی توانند، چه اندازه مردم به این یا آن نفر باوری و امید دارد یا ندارد، درحال معلوم می گردد، که برنامه های، که خود مسئول و یا راهبر آن ساحه تهیه و پیشنهاد می کند، تأثیربخش تر و شوقاورترند. باز هم اگر ساختکاری نداشته باشند! یا شما باوری دارید، که در برنامه ی مستقیمی، که منصب داری راوی است و مردم آزادانه تماس گرفته سؤال و جواب می کنند، او به تعریف خودش یا ریکلمه اش دست بزند

مقصد از این گونه برنامه سازی ها باید فقط حق معلفی یافتن و تقسیم کردن ردیا و ت و-ها به «خوب و بد» و «خودی و بیگانه» نباشد. برای چه من این را یادرس شدم؟ برای آن که می دانم، که این گونه حالت ها، همین گونه نظرها حتماً پیدا می شوند. حالا اگر به طور دائمی هم نباشد، این کاررا در فرصت های معین کردن ممکن است. مثلاً، در موسم غن وچین و جمع آوری حاصل بگذار هفته ای یک دو مراتبه وزیر کشاورزی برنامه ی معلفی داشته باشد، در موسم داخل شوی به مکاتب عالی همین گونه برنامه ی مستقیم وزیر معارف را مردم تماشا کنند. نمی شود؟ می شود! باز شاید برنامه های بوده ی همان ردیا و تلوزیان را این گونه برنامه ها «با یک نول» بزنند. ریکلمه ها در این گونه برنامه ها شاید بیشتر جا کرده شود. مثلاً، که نمی خواهد، در برنامه ای ریکلمه ی محصولات یا خذمت رسانی خودرا جا کند، که راوی آن برای مثال، رئیس بانک ملی است

============================================

                     

چرا ؟

 

امروز در دوشنبه مردم زیادی کار و زندگی می کنند. و طبیعی است، که باید شبانه در یگان جا خواب کنند. یکی در خوابگاه و یکی در منزل اجاره و خوشبخت ها، که در دوشنبه خانه دارند، در خانه های خدشان. در مورد زندگی مردمان در خواب گاه ها این جا نمی گویم. یاد من هست، که یک وقت به خواب گاهی برای ثبت رفته بودم و کامندنت آن خواب گاه مقصدم را فهمیده گفت، که یگان خیل ثبت کنی اجازت نمی دهد و صحبت هم نمی کند، زیرا کدام وقتی که خواب گاه هارا ثبت می کنند، بعد آن مشکل آن ها زیاد تر می شود یا آن هارا پیش کردنی می شوند و یا خواب گاه را کسی خریداری کردنی می شود. این جا در مورد خانه های استقامتی ای خواهیم گفت، که شخصی هستند. چرا ما نسبت به همه چیزی که در اطراف ما هست، بی پروا هستیم؟ امروز کم نفرانی یافت می شوند، که به کار و فعالیت مؤسسه های کامونلی باور و اعتماد دارند. وقت های آخر در مطبوعات دوری هم وابسته به این مسئله زیاد می نویسند. ولی آدمان می توانند برای خودشان در بناهای، که زندگی می کنند، شرائط خوب را فراهم آورند. امرز دیگر کسی برای بناهای ما شیشه آورده نمی چسپاند، کسی بام و ته خانه های بناهای مارا در مورد ضروری تازه نمی کند. و هم دیگر فقط با امید کسی بودن هم درست نیست آخر. از نزد بعضی بناها گذشته حیران می شوید، که چرا ما خودمان برای آبادی و تازگی آن بناها تلاش نمی کنیم؟ و ما در بنای که زندگی می کنیم، کوشش کردیم، که ترتیب و تازگی و آبادکاری را به راه مانیم… نتیجه چه شد؟ نتیجه همین شد، که ما همسایه هارا درستر شناختیم. وقتی که موضوع نو کردن در درامدگاه بنا، شیشه کاری کردن راهرو بنا و امثال این را به میان می گذاری، همساه ها با حیرانی به تو نظر می کنند… دیوانه شدست این؟… میان ما آدمانی هستند، که واقعاً هم امکان دستگیری کردن این گونه پیشنهادرا ندارند، امکان مالی را البته. ولی زیاد بودند، نفرانی، که کاملاً ایجادکار نیستند. آن ها هر روز بالای آب و لای می آیند و مهمانان خودرا قبول و گسیل می کنند، ولی نمی خواهند در سیمنت کردن راهرو بنا لااقل به چند نفر «ایجادکار» «هی بلی بلی» گویند. می گویند، که اگر کس حس نکند، که همان چیز یا جای از آن او است، بی پروا می شود، دلش نمی سوزد. امروز مردم اکثر بناهای استقامتی دوشنبه، که اصلاً در این شهر تولد نشوده اند، احساس وطن داری و شهرداری کمتر دارند. برای بیشتر مردم آب در ته خانه ی بنا جمع شده کاملاً باعث تشویش نمی شود. در حالی، که باید مارا برای این خواب نبرد، که آن آب باعث فرونشینی بنا می شود، انگیزنده ی بیماری های گوناگون می گردد. خداوند اگر غم ساکنان فارغ بال بناهارا در دوشنبه خورده باشد، در آن بناها یک یا دو نفر مسئولیت شناس و دل سوز و تشکیلاتچی را جا می کند. مردم این قدر دل سوز نیستند، که حتی بعضاً به زن های خود اجازت روفتن در خانه اشان را نمی دهند؟ چرا؟ ما همسایه های داریم، که هنگام روب و چین عمومی صحن حولی نه خودشان بیرون می برایند، نه می گزارند که فرزندانشان شریکی کنند. وانمود می کنند، که گویا در خانه نیستند. آن ها بی پول و حتی کم پول نیز نیستند، فقط دل تنگ و بی فرق هستند، که از آن ها باید ترسید. زیرا فارغبالان هرچند کسی را نمی کشند و خائنی نمی کنند، ولی در نتیجه ی موافقت خاموشانه اشان موجب زیاد گشتن کشتار و خائنی و ناپاکی ها در روی زمینند. چرا نمی خواهیم، که پاکزگی و ترتیب را فرزندان ما یاد بگیرند؟ چرا در آبادکاری ها خودرا دور می گریم؟ برای آن که ما در دوشنبه تولید نشده ایم؟؟؟ یک دانشمند زمانی، که در ایفیر ردیای «وطن» صحبت داشت، گفت، که برای آن که ما شهرنشین کامل باشیم، باید یک نسل عوض شود. یعنی بعد از من نبیره ام شهرنشین واقعی می شده است؟! ولی با دیدن منظره های حزن انگیز بعضی بناها گمان می کنم، که شاید ما به شهرنشینی و مسئولیت شناسی کامل بعد سه نسل هم نرسیم. چیز دیگر تشویش آور هم هست. مثلاً، در یک درامدگاه بنا دوازده عائله اگر زندگی میکند و شش نفر آن ها برای آبادی و تازگی بنا و درامدگاه خودشان کوشش می کنند، به قدر امکان پول جمع می کنند، راهروهارا سیمنت پوش می کنند، جویبارهارا تازه می کنند. تشویش آور همین است، که آن شش نفر دیگر چند روز خودرا به کری زده، پسان باز حیات فارغبالانه ی خودرا دوام می دهند، با شما سلام و علیک می کنند و حتی بعضی بی ننگ هایشان به کارهای شما حتی ایراد هم می گیرند؟!  فقط به خاطر آن که «اذای مؤمن حرام است» من در خانه هم با آن ها مناسبت بد ندارم. و هم می دانم، که چیز از همه بد هم همین است! چرا ما ایجادکار و سازنده و مسئولیت شناس نیستیم؟ چرا  

==========================================   

ازیاد ها از یاد ها

                       

بعضاً در باره ی عائله ی خودمان و برادر و خواهرانم فکر می کنم. همان وقت ها هم تربیه کردن فرزندان آسان نبوده است. هرچند جنگ و گرسنگی و بوحران و قهتی نباشد هم، تربیه ی شش فرزند خیالم، که آسان نبود. چه در یاد من مانده است:

  • خانه ی ما بی مهمان نبود

  • بازیچه و ویلاسپید و .. هرچه داشتم

  • به مکتب موسیقی می رفتم، اکاردیآن را از آن جا به خانه می آوردم، اجازت می دادند، که در خانه مشق کنم

  • فوتبال بازی شغل اساسی من بود، به آن هر روز مشغول می شدم

  • به نزد یک ملای آبرومند، که خانه اش از خانه ی ما 1,5  ک م دورتر بود، سبق آموزی می رفتم، یک زمان در یک روز چند مراتبه می رفتم آن جا

  • در تگ سبده ی نزد خانه امان پیوسته بازی می کردیم و یک زمان کت هم ساخته بودیم

  • «راگتکه» داشتم، شامگاهان به زیر چنارهای کنار راه بیمارخانه و چای خانه می رفتیم، «هواکورکی» هم تیر به نشان می رسید آن وقت

  • خانه ی ما از ادیر و پشته های سبز دور نبود و ما دائما به دولانه چینی و کاکوتی و پدینه چینی می رفتیم

  • ما آن وقت گاو و بز نداشتیم، ولی هر نوبت پاده ی بی بی ام را انتظار می شدیم، من پادبانی می رفتم

  • «ادب چوب» مادرم در بیشتر مورد بند چاینک برقی بود، که «نغز» تأثیر داشت

  • پدرم عسل پرور بود و با دوستان روس و تاجیکش به این کار مشغول بود، آن وقت مردم کم به این چیز اهمیت می دادند

  • با ما همیشه مادرم درس تیار می کرد: نوشتن، خواندن… همه چه را می آموخت

  • من در مکتب میانه یک وقت سردار صنف و سردار آترید پیآنر بودم، گوشه ی صنفی ما به نام آلیگ کاشیوای بود

  • از پرزن های کوچه امان کم کم کمپیر آراسته و بیشتر کمپیر نازیله به یادم هست، چهره و راهگردی بابای کمال را هم به یاد دارم

  • به یادم هست، که در خانه ی حیدر من گیتره نوازی هم صنفان الهام (پسر شهید او)-را تماشا می کردم، آن ها شوق مرا دیده، حتی گیتره را برای شب نگاه داشتن و مشق کردن به من می دادند

  • در رو به روی خانه ی ما برای ساختن بناهای استقامتی چقوری کنده بودند و ما در همه ی آن ها فوتبال بازی و بازی های دیگر می کردیم

  • روس ها در همسایگی ما کم نبودند

  • یک وقت در خانه سگچه بانی می کردم، خرگوش هم. لیکن من چیزی را آن وقت نمی دانستم، که شمار خرگوش ها هیچ زیاد نمی شد – خرگوش ها چشم نکشاده می مردند. حالا هم آن سررا نمی دانم.

باز چند حادثه و خاتیره ی دیگر کنده کنده و خیره در خیالم هست… امروز چه؟ به یاد فرزندان ما چه می مانده باشد؟ شکرانه، که آن ها امروز هر چه را می بینند و می دانند، تأتر می روند، سرک را می دانند، در خانه کامپیوتر دارند…

چه گونه شیرین است، ایام کودکی!… به قول بازار بزرگ «ما اکنون کودکی را در ادیرها پادبان ماندیم…» این جا در کودکی کودکانمان، گمان می کنم، که تکرار می شویم…

==============================================================================

«می رسد روزی صفای زندگی…»

حالا که می خواهم در باره ی خودم بنویسم، سبحان سعیداو را گوش می کنم – ترانه ی «زندگی»-را…

«می رسد روزی صفای زندگی…»                                                             

مادرم می گوید، که من از خردی اورا از همه بیشتر اذیت داده ام، در کودکی ام وقت غذاخوری آن هارا نگران می کرده ام… بعد می فهمند، که من پیازرا خورده نمی توانم… مادرم نقل می کند، که شب ها برای من فقط چایی شیرین تیار می کرده است… مادر من حتی شبانه برای پسر اول و «ایرکه اش» — من فقط کرتاشکه ی بریان می پخته است. برای آن که غذای دیگر پیاز داشت! بعد از راهرو شدنم هم «آدم» نشدم… به هر سنگ و چوبی، که برخورده می افتیده ام، همه را مجبور می کرده ام، که آن را «کنده پرتایند…» یک وقت زمان مکتب خوانی ام هنگامی، که تیریزه های خانه امان را با مادرم تازه می کردم، دستم را زخمی می کنم، همان گونه زخمی، که بعد چند مدت اکنون چند انگوشت دست راست من «کار نمی کرد» و آن پنجه ام خراب و لاغر بود. باز مادرم نزد پدرم گریه می کرد، که «این پسر است-کو، با این دست و پنجه گویا، که بی دست هستی. جراحی باید کرد…» و مرا در دوشنبه جراحی می کنند، رگ و پیوند شیشه بریده را پیوند می کنند. روزی، که در مکتبمان زنگ آخرین بود، من در بیمارخانه بودم، باز در دوشنبه – زانویم را این دفعه لت داده بودم، مادرم را گفتند، که به مکتب رفته است و گرسته است، پسرش نبود در آن میان… اکنون برای دانشجویی و اجاره نشینی ام او چه قدر گریه کرده و فکر کرده است و خسته شده است، گمانم بی حساب است! او در بلاغت و بزرگسالی من هم از من آسایش ندید، که ندید… وقت از یک همسرم جدا شدنم، چند شب و روز او نالیده و نخسپیده است، نمی دانم! نمی دیدم…

حالا با همسر و فرزندانم به عیادتش می روم… گمان می کنم، که در همه درد و رنجش فقط من گنهکارم، زیاد غمش داده ام، از بی عقلی و در باعقلی هایم هم…

«زندگی با من چه سودا می کند»…

به یادم هست، که پدرم مرا به نزد ملای آبرومندی برد و او راضی شد، که مرا سبق بیاموزد. من یک مدت سوره و نمازرا آموختم. حالا هم با بستن چشمهایم خیال می کنم، من و او در راه همان دیهه، از کنار گورستان محلمان پیاده می آییم…

سبحان سعیداو امروز برگشته و فقط برای من سرود می خواند: 

«زندگی با من چه سودا می کند…

ولی

می رسد روزی صفای زندگی…» می رسد…

=========================================================================

 

گفته ی ناگفته 

د مکتبی، که من تحصیل کرده بودم، دیریکتار مکتب، جانشین او عائد به قسم تعلیم و دو معلم همسر روس داشتند. همچنین از منصب داران زمان شوروی هم، که در همسایگی ما زندگی می کردند، آن های که همسر روس داشتند، کم نبودند. این حالت در اییامی، که از مرکز کشور شوراها کوشش می کردند، که شست در صد احالی شهرهای کلان نمایندگان ملّت روس باشند، حادثه ی غیرمقرری نبود. سرگذشت مردهای، که با زن ها و دوختران روس حیات خودرا پیوسته اند، گوناگون است. یکی با همسرش به کیم کوجا کوچ بست، دیگری بعد وفات همسر روسش با زن تاجیک عائله دار شد و سومی حالا هم با همسر غیرتاجیکی اش زندگی می کند. حالا که این سخنان را می نویسم، خیالم بند موی سفید هفتاد و شش ساله ی همسایه ام است، که در بستر مریضی لاعلاج می خوابد. و هم پیش چشمم سیمای همسر غیرتاجیک او می آید، که در بلکان با کلین هم ملّت خودش صحبت می کند.

در زمان شوروی داشتن همسر غیرتاجیک مود بود. و هم این برای رسیدن به مقام بلندتری مساعدت می کرد. بعضی ها توانسته بودند، که همان وقت همسر غیرتاجیک خودرا به دین و به فرهنگ ما مائل کنند، امّا بعضی ها خودشان آن قدر وارد همان زندگی غیرتاجیکی و به خیال خودشان «زمانوی» گردیدند، که حتی زبان مادری اشان را فراموش کردند. فرزندان آن ها اکثراً نام های تاجیکی داشته باشند هم، بیشتر زیر تأثیر فرهنگ و زبان مادری مادرشان می ماندند.

اکنون زمانه دیگر گشته است و هم همان گروه مردم در زمان شوروی همسر غیرتاجیک داشته به پیری رسیده اند. مثل همان موی سفید همسایه ی من، که چند ده ساله قبل به دوختر روس از یتیم خانه ی کدام شهر روسیه به تاجیکستان فرستاده شده آئله بنیاد کرده بود. شاید برای خوشبختی ملّت همسر نقش اساسی نداشته باشد و شاید آن گروه، که همسر غیرتاجیک دارند، از زندگی راضی و قناعت مند تر از دیگران باشند. امّا مردم حس می کند، که در آخرین نفس به همین گونه مردها چیزی نمی رسد، به نظر می رسد، که آن ها از تاجیکی و در دائره ی اسلام نزستنشان الم دارند، غم می خورند، کس حس می کند، که محبت زن تاجیک و مادر تاجیک در آخرین لحظه های عمر فرقکننده است – گرم تر است، طبعی است.

یک زن – خادیم علمی پژوهشگاه روان شناسی اَکادمی علوم فیدیرتسیۀ روسیه با نام و نصب آلگه مخاوسکیه گفته است، که در فیدیرتسیۀ روسیه شماره ی دخترانی، که شوهر مسلمان کردن می خواهند، زیاد شده است. و هم او علاوه کرده است، که «اگر در آغاز سال های نودم دختران روس در پیی یافتن شوهر امریکایی و اوروپایی بودند، بعد حادثه های جوداشوی و سودبازی و دوری از فرزندانشان حالا آن ها درک کرده اند، که با مردهای مسلمان آئله بنیاد کردن بهتر است. آن وقت این گونه دختران خودرا پوشت دیوار آهنین احساس می کنند».

امّا در آئله ی مرد مسلمان شرائط تماماً دیگر است. مرد مسلمان حتی زمانی، که به گلویش آخرین قطره های آب را می چکانند، از قسمت آینده ی کودکانش آسوده است. همان وقت هم همسرش و فرزندانش کنار اورا ترک نمی کنند. وقتی که من از همان پیرزن همسایه ام در مورد همسر بیمارش می پورسم، او جواب می دهد، که «خواب است… در بالا!» (در آشیانه ی سوم، تنها…!). او می تواند، که همسر پیرش را در حالتی که «پیش خدا است»، تنها گزاشته به کیم کوجا رود و فرزند او می تواند، که حتی در همین حالت پدرش هم پهلوی او نباشد.

حالت های گوناگون در زندگی روخ می دهند، که همین اندیشه ی مرا باطل می کنند: همسران مهربانی هم هستند، که هم دین مبین اسلام را قبول کرده اند و هم بیهتر از بعضی زن های تاجیکی احترام شوهر و نزدیکان اورا به جا آورده اند. ولی امروز من در دیگر باره نوشتن می خواستم – آیا همین گروه مردها، که همسران غیرتاجیک دارند، از عمر رفته ی خود قناعت مند هستند؟ اگر فرزند آن ها و یا نزدیکان و پیوندان آن ها خواهش آئله داری با دوختر غیرتاجیک – مثلاً روس داشته باشند، آن ها چه توصیه می داده باشند؟

فرزندان از این نکاح ها به دنیا آمده اوّل تر از همه با مادرشان مهربان تر و نزدیک تر می شوند و بعدتر آینده ی آن ها از همان گروش آن ها به این یا آن فرهنگ وابسته می گردد. در فرهنگ ما به جنازه ی پدر در قتار مهمانان آمدن نیست، ما عادت بعد مستقلیت در حیات فراموش کردن والدان را نداریم، ما دل سوز تر و مهربان تر هستیم.

شنیدم، که اکثریت مردهای تاجیک، که همسر غیرتاجیک داشته اند، در آخرین لحظه های عمرشان بعضاً آشکار و بعضاً پنهانی از همین گونه آئله داری و زیستنشان، که یک زمان هوس چند کس را می آورد، پوشیمانی خورده اند.

زندگی تضادهای زیادی دارد. به سر فرزند انسان حالت و حادثه های گوناگونی می آیند. انسان عمل و حرکت های می کند، که درست و نادرستی اش را بعضاً بعد چندین ده ساله درک می کند. مردم ما دانسته می گوید، که «خدا کس را در پیری خوار نکوند».

من نمی گویم، که نفران همسر غیرتاجیک داشته در پیری اشان خوار شده اند و یا خوار می شوند، فقط تخمین می کنم، که آن ها همیشه در دل کدام اسرار را نگاه می دارند و به لب کیم کدام حرف ناگوفته ای دارند، که احتمال دارم همین است، که من گفتم!

====================================================  

انتیرنیت. نه به آن نزدیک و نه از آن دور

شما هم یگان وقت حس کردید، که به چیزی یا به کاری عادت کرده اید؟ و گمان می کنید، که اگر آن را نکنید، تمام، آسمان به زمین می رسد. من همین گونه به انتیرنیت عادت کرده ام. ولی باور کنید، که انتیرنیت مرا فقط چون یک منبع اطلاع جلب می کند. بعد آن که یک روز در انتیرنیت نباشم و یک روز چیزی برای شنونده ها ننویسم، ترجمه و فکر نکنم، خیال می کنم، که اول تر از همه قفا رفتم و بعد همین را شنونده ی من حس کرد. یعنی او حس کرد، که من مواد کهنه ای را برایش گفتم و او حس کرد، که من خبر امروز را نی و دیروزه را برایش پیشکش کردم. بعد همه ی این اکنون فکر می کنم، که چه گونه یک معلم، مربیه، آهنگ ساز و آوازخوان و همه ی دیگران بی آگاهی از خبر و تغییرات در همان ساحه یا سمت خدشان هر روز به کار می روند؟ نمی دانم برای چه، ولی می خواهم، که آن ها هر روز دانند، که یک معلم، مربیه، آوازخوان و غیره و هاکزای دیگر در کدام گوشه ی پیشرفته ی دنیا چه کار کرد – چه نوگانی را جاری کرد، چه پیشنهاد داشت و امثال این. امّا حالا چون با بعضی ها، که اصلاً آن ها برای ما باید منبع اطلاع و نمونه در این کار باشند، می نشینی، حس می کنی، که او کاملاً از این دنیا بی خبر است. انتیرنیت را او شاید انتیرنت گمان کند، که در شکل نو پیدا شده است. راست است، که ما در ناحیه ها برق محدود داریم، راست است، که کامپیوتر ها اکثراً به انتیرنیت آن جا پیوست نیستند، ولی چیز دیگر مرا نگران می کند – آن چیزی که نفران کلیدی را در زندگی و روزگار ما چیزی نگران نمی کند. مثلاً، طبیبی از ناحیه قریب هر روز به من زنگ می زند و درخواست می کند، که «سبحان، فلان موضوع را از انتیرنیت برای من بگیر، یا بین کنی، کدام داروواری نو را برای فلان بیماری اختراع کردند و غیره ها…» یعنی او الّکی می داند، که کارش فقط با داشتن معلومات نو و خبر تازه پیش می رود. چرا دیگران اقلاً همین کاررا نمی کنند؟ برنامه ی تعلیمی این یک طرف، ولی اگر استاد وابسته به همان موضوع ای، که می گزرد، چند خبر تازه و یا یگان نوگانی را گوید، باوری دارم، که به خاننده ها یا شنونده و یا حتی هم صحبت سر راهی هم پسند می آید. شاید حالا کسی گفتنی می شود، که «این چیز هست، در مکتب فلان عدد کامپیوتر است، فلان ساعت درس می گزریم…». ولی واقعیت دیگر است. حالا شاید بعضی آوازخوان و آهنگ ساز ما نداند، که همین گونه برنامه های در انتیرنیت هست، که برای مثال، کار ناته نویسی پرمشقت آن هارا اسان می کند (اگر واقعاً هم با ناته سر و کار داشته باشند!)، شاید آن ها ندانند، که به واسطه ی انتیرنیت پول کلان هم یافتن ممکن است، اگر هنر خوب و ایجادیات ارزنده دارید… همین گونه باید نمایندگان همه ی کسب و کار به انتیرنیت با یگان واسطه و یا بی واسطه دست رسی داشته باشند. حالا اگر من در باره ی سامانه ی زنبور عسل پروران نقل کنم و از آن جا چند اصول نو، چند اطلاع و معلومات را برای یک مرد زنبورپرور از انتیرنیت نا آگاه گویم، احتمال، که او مرا فالبین و دل بین فکر کند. دست رسی با معلومات در زمان امروز، که یک خبر در چند دقیقه کهنه می گردد، خیلی مهم است. مثلاً، بودن یک خط انتیرنیت و یک کامپیوتر در یک کارخانه، مؤسسه، باغچه ی بچه گانه کافی است، که با نوبت همه از آن استفاده کنند. یا ممکن است، که یک نفر مسئول وابسته به کار هر کارمند مواد ضروری و نورا چاپ کرده به او بدهد. اقلاً در هفته ای یک یا دو بار. یک وقت برای مربیه ی یک باغچه ی بچه گانه ی دوشنبه در چند صحیفه شعر چستان و بازی هارا بردم. درحال احساس کردم، که اگر خود همان نفر، نوآوری پیوسته نداشته باشد، الهامش نیز گم می گردد، خواهش برای شوقاور و هر گونه کردن کار و فعالیتش پیدا نمی شود. در حالی، که هنگام دو ساعت دوری از انتیرنیت کس خودرا دورمانده از جامعه و زمانه حس می کند، چه گونه اکثریت آزادانه به کار می روند، درس می گویند، چیزی مقایسوی می گویند و می نویسند؟ اگر شاگردان نوآوری را برای امروز همان فن یا موضوع صحبت پرسند، چه پاسخ می یافته باشند؟ نبودن انتیرنیت را در جایی کار – آن خواه وزارت باشد خواه باغچه ی کودکانه، من حالا قریب که سبب گفته نمی توانم، زیرا خواهش دست رسی به آن، که مهم تر است، کم است. سببش همان است، که معلومات کم داریم، برنامه های تصدیق شده را در ساحه ی خود کاملاً دیگر (درستترش – پره!) کردنی نیستیم، کسی گفت، که «آن جا همه چیز دروغ است»، باور می کنیم، گمان داریم، که انتیرنیت فقط رسم و صورت ها و نوارهای فحش دارد! یک وقت در یک کارگاه خط انتیرنیت می آرند، که فقط در یک چند اطاق بوده است و خلاص. یک راهبر، که هم کسبان و هم مقامان او حتی در ساملی هم اصلاً بی انتیرنیت کار نمی کنند و آن ها باید حتی در انتیرنیت «زندگی» کنند، به زیردستانش گفته است، که «اکنون در کبنیت را بستن درکار، تا که بچه ها انتیرنیت را «نشکنند»«!» امروز زمانی رسیده است، که در همه کارگاه و کارخانه ها، مؤسسه و غیره ها انتیرنیت برای کارمندان دسترس باشد. عاقلانه استفاده بردن آن باشد، چیز مهم تر از خود انتیرنیت است، که به یگان وقت دیگر توجه خواهیم کرد. آن های که امروزها به انتیرنیت دست رسی دارند، یک کار خوبی کرده می توانند: برای دست رسی به معلومات ضروری به نفران شناس و همساه ی خود کمک کرده می توانند. برای مثال، در شکل ورقه ها! این اول تر از همه به امید هستیم، که برای یک عمر نیست البته، از سوی دیگر می بنید، که کدامی از آن ها به نوگانی و تغییرات سوی پیش در کارش و کارگاهش هوسمند است؟! یک زمان در اطاق سرور یکی از شرکت های دسترس کننده ی انتیرنیت در تاجیکستان، یک بسته عریضه را دیده بودم، که در آن انتیرنیت رایگان خواهش کرده می شد. خرسندی آور همین بود، که همه ی آن خواهش ها قناعت مند شده بودنند. همه چه را دانسته نمی شود، ولی دانسته های مردم دیگر را دانستن و فهمیدن و از آن ها آگاه شدن و به کس دیگر برای غنی شدن دانش و جهان بینی اش گفتن، فقط به فائده ی کار است. ما در عصر تخنیکه و کارکرد معلومات زندگی می کنیم. راست است، که ما حالا باید بسیار چه را از دیگران آموزیم، از دیگرانی، که پیشرفته هستند، امّا باز زیاد چیز های هست، که دیگران باید از ما بیاموزند. این تبادل را باشد، فوری فقط انتیرنیت می تواند تأمین کند

چند دلیل وابسته به انتیرنیت از www.vseblogi.com

  • سال 1998 در روز بین المللی انتیرنیت پَپه ی ریم ایاخن پویل 2 استفاده ی انتیرنیت را درست شمارید و اجازت داد. (البته برای پیروان خودش!)

  • 20 آکیتبر سال 1969 یک گروه عالمان کبرنتیک از امریکا خواستند، علاقه را میان دو کامپیوتر  تأمین کنند. تا جایی موفق هم شدند. بعضی ها همین سنه را هم همچون روز مولود انتیرنیت می دانند

  • حالا در دنیا بیش از یک میلیئرد نفر به انتیرنیت دست رسی دارند. شماره ی آن هارا در تاجیکستان بیشتر از 600 هزار کس می گویند

  • 36% استفاده برندگان انتیرنیت گفته اند، که زیر تأثیر انتیرنیت نگاه خودرا اقلاً در باره ی یک مال یا محصولات دیگر کرده اند، یعنی با انتیرنیت نگاهشان تغییر یافته است

  • 66% استفاده ی انتیرنیت را از تماشای تلویزیون شوقاورتر گفته اند

  • در انتیرنیت حالا بیشتر خرید و فروش برنامه های کمک رسان (50%)، راه خط های سیاحی (20%)، کتاب و ژورنل ها (18%)، دیسک و البام های موسیقی و نوار (13%) رایج است

  • از همه بیشتر قریب 10 ساعت وقت خودرا در یک هفته در انتیرنیت مردم از 40 ساله پایین می گذرانند

  • هر پنجمین استفاده برنده ی انتیرنیت هم زمان ردیا گوش می کند. تخمیناً 57% استفاده برندگان انتیرنیت بعد از طریق ردیا شنیدن یگان معلومات، در باره ی آن اطلاع مفسل تری را از انتیرنیت جسته اند

  • انتیرنیت وابستگی هم دارد. در ختای اولین کلینیکه برای مردم از انتیرنیت وابسته الّکی فعالیت دارد. اگر شما در یک روز 18 ساعت و یا بیشتر از آن را در انتیرنیت می گذرانید، پس چیزی را در زندگی شما باید دیگر کرد، تا وابسته نشوید

  • از روی خلاصه ی کارشناسان انتیرنیت از همه تیز سرعت را ساکنان کوریای جنوبی و جاپان دارند

  • در یک ماه در تمام دنیا با استفاده ی تمام سیستیمه های جستوجویی معلومات بیش از شش میلیئرد درخواست قبول و کارکرد می شده است

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

در ختای قریب 300 میلیئان انتیرنیت استفاده برنده بوده است

  • در سرخط دولت های بیشتر به انتیرنیت دست رسی داشته ام اَ، چین، جاپان … داخلند

  • اولین انتیرنیت قهوه خانه در تاجیکستان 19 ایون سال 2000 تأسیس یافته است («تلی کام تخنلادژی»)

  ===========================================================================

دعا. برای که؟ 

مردم همیشه در انتظار نوگانی اند. هر چیز نورا با حرارت قبول می کنند. حتی زمانی، که اصلاً آن چیز نو آن قدر نو و ارزنده ی همان گونه احترام و توجه نباشد هم. مؤلفان قریب همه نوگانی و تغییرات کامیاب شده اند و نتیجه ی خوب را به دست آورده اند. ببنید، که یک حرف غیرعادی، یک عمل غیرعادی، یک تغییراتی، که طول چندین سال ها نبود، چه قدر به مردم تأثیر می رساند. من به جریان تبلیغ و واخوری های پیش از انتخاباتی نماینده ها توجه کرده ایستاده ام. با کدام گروه مردم وا می خورند، در کجا ها رسم و ورقه های تبلیغاتی خودرا چسپانده ایستاده اند، در تلویزیان و ردیا چه می گویند

من ایجادکاری، گپ نو، خیالات رنگین، استفاده از اصول های خاص برای مارا مشاهده نمی کنم. همان گونه نوشته و قریب همان گپ و سخنانی، که چندین سال ها بود، همان گونه صحبت های عمومی، همانگونه صورت های قالبی و یکرنگ، حتی قریب همان سوال ها از جانیب مردم و ختا نمی کنم، اگر گویم، که… حتی قریب همان گونه جواب ها! بعضی ها کوشش کرده اند، که در یک ورق اندازه ی معین خرج بیشتر معلوماتی را در باره ی خودشان جا کنند، از دوری دور زندگی نامه اشان سر کرده اند

راست است، که برای تبلیغ اول تر از همه پول لازم است. ولی، که گفت، که ایدیه یا اصول تبلیغ و شناس شدن به مردم مهم و اساسی نیست؟ من یگان ورقه ی کمی دیگرگونه و قالبی نبوده را ندیدم، من یگان رالک ردیایی و تلویزیانی خوب را که ترغیب این یا آن نامزد باشد، نشنیدم و ندیدم. (غیر از همین گونه یک رالیک ترغیبی ردیایی از س.دوستاو). چیز دیگری، که می خواستم گویم این است، که با مردم با زبان خود او صحبت باید کرد. آنها از جمله های امومی خسته شده اند، دیگر وعده کنی ها تأثیر خوب نمی دهند، نام درو دراز برنامه های فعلی عملی شونده را گرفتن، کدام کاری را، که دیگران انجام داده اند، مثال آوردن… و امثال این نتیجه ی اندک می دهد

شاید اکنون دیگر نتیجه ندهد. (به گمان من!) حیران می شوم، وقتی که نامزد آخرین، که پنج سال باید در خدمت همین خلق می بود، اولین مراتبه در انجام کارش (!) با گروهی از انتخاب کننده های خدش واخورده، کس دیگری را باز توصیه می دهد، حیران می شوم، وقتی که در آخر سخنرانی و نوشته های نامزدها می شنوم یا می خوانم، که «در انتخاب نامزد ارزنده باوری دارم، که شما انتخاب کنندگان عزیز، ختا نمی کنید!…» یعنی، اگر من او را نی و دیگری را، که شاید ارزنده تری است انتخاب کنم، ختا می کرده ام؟ اجابت همین است، که قریب همه همین چه را نوشته اند و می گویند. حتی بعضاً همین گونه هم هست، که مردم خودش نامزدهای ثروتمندی را می پرسد و انتخاب می کند. می دانید، برای چه؟ «وی خوردگی سیر است، وی دیگر برای خودش جمع نمی کند…» و خیلی دیر حس می شود و حتی فاش می شود، که «سیر ها» هم آن قدر سیر نبوده اند

مردم فهمیده اند، که هر منصب دار و مقام بلند داشته ای باید اول تر از همه وضع زندگی و راحت خودش را بهتر کند و همین طور هم می کند. (عموماً، چرا مردم فکر دارند، که دیپوتت ها در پنج سال ثروتمند می شوند و چرا نمی گویند، که چه خیل، از کجا؟) تا وقتی که ما از همین نگاه بها می دهیم، نامزد ارزنده ی خودرا انتخاب کرده نمی توانیم. بسیاری ها امروز مرد ضیائی ای را یا کم پولی را و زنی را در رقابت های انتخاباتی دیده می گویند، که «از دست این چه می آمده باشد؟» (اکنون حس می کنید، که بعضی ها از روی صورت ها نامزد «ارزنده»-ی خودرا معین می کند). اندیشه ی مردم حالا هم دیگر است، یا شاید این اندیشه ی او نیست، هرچند، که او به زبان می آرد.  

می شنویم و می بینیم، که هر نامزد برای انتخاب شدن کوشش کرده است، که نقشه و برنامه ی خودرا غنی تر کند، به کسی یا حزبی تکیه می کند و یا آشکار و نهان وعده ی زندگی شایسته را داده است. می خواهم پرسم، که اگر شما، نامزدهای محترم، رود و انتخاب نشوید، برای عملی ساختن اقلاً فائض خرد همین نقشه اتان، که به گمانم بی نامزد بودن هم می توانید عملی کنید، تلاش نمی ورزید؟ تاجیکستان هم در وقت دیپوتتی و هم در وقت شهروند عادی بودنتان وطتن شما است کو؟ یا نی        

«جناب خیل، شما برای سنتارها دعا می کنید؟ نی، من به سنتارها نگرسته… برای آینده ی وطنم دعا می کنم»

             

 ==============================================================================

 

چرا؟

در تمام دنیا ناوابسته از وضعیت آن کشور تدبیرهای امنیتی دایما اندیشیده می شوند. از فرودگاه سر کرده تا عادی ترین مؤسسه و یا کارگاه و حتی مغازه های تجارتی خرد نیز با کمیره ها و دیگر آلات نظارت و حمایه کننده مجهز هستند. این از هر جهت قابل قبول و دستگیری است. ولی مشاهده می شود، که نه در همه نکات مؤسسه و اداره های تاجیکستان به این چیز توجه دارند. امروز من در سمینری شرکت کردم، که در آن نفران مسئول – هم از حکومت، هم از مقامات قدرتی و هم نمایندگان دستگاه اجرائیه ی پریزیدینت تاجیکستان شرکت داشتند. ولی تفتیش لباس و سمکه های شرکت کنندگان صورت نگرفت. من هیج گاه گفتنی نیستم، که این کار باید مثل «به جای سلّه آوردن کلّه» باشد. من فقت می خواستم، که علاج هر واقعه را پیش از وقوع یابیم. این کار شاید خراجاتی هم طلب کند. ولی به هر صورتی، که نباشد، از منفعت خالی نیست

تصور کنید، که یک سختاری، که در کدام کارگاه دولتی روخ می دهد، از جانب واسطه های اخبار عامه با هنگامه و با تابش های سیاسی و غیره ها پیشنهاد می گردد. هرچند، که مسؤلان اصل واقعه هارا گویند هم، میان مردم آوازه ها و تخمین های نادرست تا چند مدت پهن می گردد. امروز، که ما هم در عرفه ی چاره بینی های مهم سیاسی و هم در دوران بیداری ها و از خود درک دهی ها می ایستیم، رعایه ی این گونه طلبات، که شاید به نظر شما خیلی ناچز نمود، فقط به منفعت کار است. من تا هنوز حیرانم، که برای چه دربان و پاسبان های بیشتر اداره و مؤسسه ها پیران در نفقه بوده و نفران سالخورده هستند؟ درست است، که برای آنها این بهترین کار است، میان شکن نیست. و هم راهبران آن کارگاه ها فکر می کنند، که کارگاه آنها آن قدر مهم و سترتیگی نیست

زیاد هم می شنویم، که می گویند «چه دارد این جا؟» من فکر می کنم، که وقت دیگر کردن همین اندیشه ها کیها رسیده است. همه کارگاه و مؤسیسه ها در جای خدشان مهم و ستراتیگی هستند. مثلاً، برای والدان خیلی مهم است، که کودکانشان در باغچه ارام و در حفاظت باشند. پس، می توان گفت، که باغچه مؤسیسه ی مهم نیست؟ همین گونه در بیشتر کارگاه ها ترتیب ورود شدن آدمان، تفتیش لباس و خلته و سمکه های آنها وجود ندارد. در مطبوعات دوری کدام وقتی در باره ی با پنجره ها محکم بودن بناهای حکومتی و دیگر اداره ها گفته بودند

اگر در ورود شوی ترتیب خوب قید و تفتیش جاری شود، پنجره های گرد این یا آن بنا آن قدر مهم نیستند. هم من گمان می کنم، که یک زمان آنهارا خود مسئولان می کنند. ولی همان زمان هم مسئله ی امنیت آن مؤسسه ضروری و حتمی باید باقی ماند. چرا یک کلوب شبانه با دستگاه میتلکابی مجهز باشد و اداره های مهم نی؟ فکر می کنم، که ما – تاجیکان، که خود دل صاف و پاک نیت هستیم، همه را مثل خودمان گمان می کنیم. امّا زندگی نشان می دهد، که این خیل نیست. باید هر کسی، که نیت ناپاک دارد، در بند تدبیرهای آقلانه اندیشیده شده ی صاحبان کارگاه و مؤسسات در بماند

هنگام برگزاری چاره بینی های عاموی، باید این مسعله مخصوص و جدی گذاشته شود. ترتیب گزرنامه ها، قید مردمی، که به این یا آن بینا وارد می شوند، وقت علاوگی را هم بگیرد، به منفعت کار خواهد بود. از سویی دیگر گذاشتن ستنسیه های تلفانی خرد در اداره ها برای مکاتیبه های داخیلی از طلبات زمان نو است. اگر راهبران بنا ها عاقلانه فکر کنند، وریئنت های گوناگون ساده، ولی نو و مهم را فکر کرده جاری کرده می توانند. یافتن یک موی سفید در نفقه بوده و در نزد دروازه ماندن او این نه فقط، که راه حل نیست، بلکه خنده آور هم هست. برای بعضی راهبران، که در اندیشه و ایجادکاری در کار برابر همان موی سفید دربانشان هستند، پیدا کردن ترتیب نو حفظ و ترتیبات شاید دشوار و غیر امکان باشد

هرچند، که دستآوردهای تخنیکه امروز امکان می دهد، که حتی نفر از مسافه ی دور سوی درامدگاه شما آمده ایستاده را هم «تشخیص» کنید. فقط کوشش نوساز ی و خیالبافی برای بهتر شدن کار و باصفت شدن آن نمی رسد. من می خواهم، که اول تر از همه خدمان هشیار و بیدار باشیم، پیش از روخ دادن کدام واقعه ای تدبیرجویی کنیم. امّا به هیج وجه گفتنی نیستم، که در سیمای هر نفر کارافتاده ای، که به در کدام اداره و کارگاه می آید، دشمن و بدنیت را بجوییم. زبان شیرین، گفتار نرم و خوش همیشه برای همدیگرفهمی انسان ها مساعدت می کند. مثلاً، من زد نیستم، که در در کدام بینایی سمکه ی دست من تفتیش شود، ولی می خواستم، که آن وقت آن مردم دغل و … با دهان پورناس نباشند. شما چه می گویید 

================================================== ======================                                    

 

تفسیر چند قانون زندگی 

 

آن چیزی، که در پایان می خوانید، فکرکرده ی من نیست. امّا به من بسیار پسند آمد و من کوشش کردم، که آن را ترجمه کنم و این جا گذارم. واقعاً هم در زندگی ما قانون های نوشته و نانوشته نقش کلیدی دارند. ما آن هارا گاه رعایه می کنیم و گاه نی، گاه به کس دیگر می آموزیم و خودمان با آن عمل نمی کنیم، امّا اکثر وقت ما در باره ی آن ها فقط شنیده ایم و تمام – دیگر چیزی نمی دانیم

در قطار قانون های دیگری، که در صحیفه های کدام گزیته ای پشت و رو چاپ می شوند و شاید شما هم آن هارا دیده اید، باز قانون های دیگری چون قانون تکسی، قانون نیمه ی راه، قانون آئینه (این به تأتر آئینه رابطه ندارد!) و امثال این ها هستند، که ما از روی آن ها گاه عمل می کنیم و گاه آن هارا انکار

 

  • قانون خالیگی. همه چیز از خالیگی سر می شود. همه خالیگی باید پور شود

  • قانون شلگبوم. از مانعه ها گذشتن را باید آموخت. بهترین آرزو و خواهش ها به ما یکجایه با نیرو برای عملی کردن آن داده می شود

  • قانون حالت نیترلی. برای دیگرگون شدن اول باید باِستی، بعد این باید سمت حرکت را معین و بعد عوض کنی

  • قانون پول دهی (جواب دهی). همه  عمل و بی عملی پاداش دارد – پاداش ارزان و گران بعضاً پاداش در آخر حیات می رسد. از ناکامی ها گریختن شخص را خوشبخت نمی کند

  • قانون مانندی ها. مانند ها به دنبال مانندی های دیگر دارند. در حیات واخوری تصادفی نیست. ما به خود نه انسان های را، که می خواهیم، بلکه آن های را جلب می کنیم، که به ما مانندند، یعنی که:

کند هم جنس با هم جسن پرواز

کبوتر با کبوتر، باز با باز

  • قانون اندیه. جهان باطنی انسان، اندیشه های او در عالم بیرونه عملی می گردند. سبب بدبختی را نه در جهان بیرون، بلکه در دنیای باطنی، اندیشه های باطنی باید جست. جهان بیرونه – نتیجه ی اندیشه های باطنی ما است  

  • قانون جاذبه. انسان دائم به خود آن چیزی را جلب می کند، که دوست می دارد، یا می ترسد یا دائم آن را انتظار است. حیات به ما آن چیزی را می دهد، که ما از آن انتظاریم، نه همه چیزی را که ما می خواهیم

  • قانون طلب یا درخواست. اگر از حیات چیزی درخواست یا طلب نداری، چیزی به دست نمی آری. اگر از قسمت و حیات کِم چیز نافهما طلب کنیم، کِم چیزی بی معنی و نافهما به دست خواهیم آورد. درخواست خود ما واقعیت را برای ما دست رس می گرداند

  • قانون محدودیت رقم یک. همه چیز را شخص پیشبینی کرده نمی تواند. هر کس همان چیزی را می بیند و می شنود، که می فهمد و درک می کند. برای همین او همه حالت را پیشبینی کرده نمی تواند. همه چیز از صداهای باطنی ما، وابسته است. حادثه های هستند، که غیر انتظار و غیر خواهش ما رخ می دهند، آن را پیشگیری کرده نمی شود و ما برای آن ها جوابگر نیستیم. انسان حتی در حال خواهش داشتنش هم، همه حالت و وقعات حیات خود را نظارت کرده نمی تواند

  • قانون محدودیت رقم دو. انسان همه چیز داشته نمی تواند. دائم به او چیزی نمی رسد. اسرار خوشبختی هم همین است، که از داشته ها و بوده ها حلاوت برده توانی. ازکم قناعت مند بودن آسان است، مشکل قناعت مندی از هر چیز زیاد است. در سراغ دارایی خوشبختی را گم کردن ممکن است، یعنی می توان همه چیز را گم کرد

  • قانون تغییریابی. اگر می خوهاید، که در زندگی اتان تغییرات روی دهد، همه حالت را باید نظارت کرد. حیات خود را بی دیگرگونسازی ها در آن و در خودتان دیگر کرده نمی توانید. شخصان پسیو شانس های خوب را در حیات از دست می دهد. خودتان باید قسمت را اداره کنید، یعنی اگر به یگان جا رفتنی نیستید، پس به یگان جا نمی دهید

  • قانون انکشاف. حیات شخص را مجبور می کند، که محض همان مسئله های را حل کند، که از حل آن می گریزد، رد می کند، می ترسد. باید گفت، که آن مسئله هارا خواه ناخواه در شاخه ی دیگر حیات باید حل کرد. آن وقت شخص پوراحساس تر و عصبی تر می شود و ارزش حل آن گران تر  

  • قانون تکسی. اگر شما راننده نی و مسافرید، پس هر قدر شمارا دور می برند، همان قدر ارزش آن گران تر می شود. اگر شما خطسیر را معین نکنید، شمارا هر کجا، که راست آمد بردن می گرند. هر قدر دورتر با راه خطا می روید، همان قدر بازگشتتان دشوار می شود

  • قانون انتخاب. حیات ما پور از انتخاب است. ما همیشه باید چیزی را انتخاب و چیز دیگری را رد کنیم. انتخاب نکردن هم تا جای ای شرکت در جریان انتخاب است. امکانیت ها زیادند، امّا قریب همیشه اگر یک چیز به دست آریم، یک چیز دیگر را از دست می دهیم، یا مجبوریم که یک چیز را گرفته، چیز دیگری را رد کنیم. هر کس باید خودش فکر کند، که چه برای او مهم تر است

  • قانون نیمه ی راه. عمل و رفتار شخص دیگر را پره اداره کردن ممکن نیست. او شاید بی حرکت است، به جای او رفتن و همزمان اورا عوض یا دیگر کردن ناممکن است.

  • قانون نوسازی. برای چیز نو ساختن، باید چیز کهنه را ویران کرد، جای آن را خالی نمود، وقت جدا کرد و چیز نو ساخت. همزمان باید دانست، که چه می سازید. ماتل می گوید، که «یگان باد هم سفر شخص بی مقصد به شنا برامده نیست»

  • قانون برعکس یا ضدیت. در زندگی برعکس ها – مثل حیات و مرگ، عشق و نفرت، دوستی و دوشمنی، وسال و فراق و هجران، شادی و غم وجود دارد. بعضاً برای فهمیدن یگان چیز باید جانیب دیگر آن را فکر کرد و دید. یک برعکس بی جانیب دیگرش بوده نمی تواند – برای آن که روز باشد اول شب را باید سپری کرد

  • قانون خیر و شر. دنیا فقت برای راحت نیست. وی نه همیشه به خواسته های ما موافق است. و نه همیشه آن گونه ایست، که ما می دانیم. کسی که خودش نیکی کرده نمی تواند، نیکی کس دیگر را هم قدر کرده نمی تواند. برای کسی، که بدی را فرق کرده یا شناخته نمی تواند، بدی یا شر وجود ندارد

  • قانون آئینه. چیزی که از دیگران شمارا به غضب می آرد، در خود شما هم هست. شخص دیگر مثل آئینه کمی های مارا نشان می دهد، آن چیزی را انعکاس می کند، که ما نمی بینیم. اگر شخص آن چیزی را که از دیگران اورا به غضب می آرد، در خودش آن را اصلاح کند، بهترین کار را می کند. با گریختن از هر چیز و کس دغل و ناخواستنی، با گریختن از شخصانی، که به چشممان بد می رسند، ما امکان دیگر ساختن حیات خود را از دست می دهیم، پیش راه انکشاف خود را بند می کنیم

  • قانون علاوه ها. برای ما آدمان حالت ها، منبع های معلوماتی لازم است، که چیزی را که می خواهیم و کم داریم، علاوگی بدهند

  • قانون ادراک و آرامی. حیات در روی زمین نه خوب است و نه بد. خوب یا بدی آن از درک ما وابسته است. حیات آن گونه ای هست، که هست. باید به آن با احترام برخورد کرد. به حیات، به نیروی عقلی خود و صدای دل باید گوش داد. آن وقت همه خوب می شود

  • قانون ارزش شخصیت. اطرافیان همیشه شخص را همان گونه بها می دهند، که خودش به خودش بها می دهد. خود را باید قدر کرد. به همه پسند آمدن ناممکن است، برای این کار کوشش کردن خودرا گم کردن و گم کردن احترام به خود است. ارزش شما همین مقدار است، که خودتان را ارزنده می دانید

  • قانون تبادل انیرگیه. هر قدر که انسان خودرا و دنیا را بشناسد، همان قدر از دنیا بشتر می گیرد و بشتر به او می دهد. تبادل عادلانه و برابر را با قسمت باید به راه ماند. بسیار گرفته کم دادن باعث صرف بشتر نیرو می شود، امّا زیاد دادن و کم تر از کسی گرفتن باعث رنجشتان می شود. دنیا اصلاً برای آن است، که ما همه چیز را با همدیگر تقسیم کنیم

  • قانون معنی زندگی. ما از خالیگی آمده، اسرار زستن و معنی زندگی را درک کردنی می شویم، بعد می رویم به خالیگی دیگری. هر شخص زندگی با خواست و معنی ویژه ای دارد، که در دوره های گوناگون تغییر می خورد. ما برای به دست آوردن چیزی تلاش کرده، رفتن عمر را نمی فهمیم، که محض آن معنی زستن است. معنی حیات را شخص فقط بیرون از خود، در اطراف، جهان یافته می تواند. در حیات آن شخصی برد می کند، که از تقدیر برای همه بیماری  ناکامی و بدبختی ها فقط یک دارو یا دوارا طلب نکند                                     

   

 ================================================================================= 

من راننده می شوم! (1)

 

من نیت کرده بودم، که به یگان کورس یا مکتب راننده ها می روم. به یکی از چنین مکتب رانندگی حجت سپاریدم، مبلغ تحصل را هم پرداخت کردم و من اکنون شنونده ی همین گونه کورس کوتاه مدت آماده سازی راننده ها هستم. امروز در مشغولیت اوّل به خلاصه ای آمدم، که هر چیزی، که در درس ها مشاهده می کنم، برای خدم و برای شما می نویسم. اما فقط روز حتمی این کورس خواهم گفت، که آن کدام مکتب بود و معلم ما که بود. نام این بخش را هم در بلاگم در جریان درس اوّل فکر کردم: «من راننده می شوم! ( 1, 2, 3 و هاکزا)». امروز مشاهده ی خودرا از جریان درس اوّل نوشتم.

من 10 دقیقه پیشتر از آغاز درس ها آمدم. چند تن زیر نظارت معلم دیوار بیرون مکتب را رنگ می کردند. آنها به گمانم از گروه نیمه روزی بودند. بعدتر همان رنگ و اسباب و انجام را در صنف خانه ی درسی ما معلم نشان داده گفت، که «اگر آنهارا در بیرون می گذاشتم، می بردند و دزد را یافتن دشوار است…» وارد شدم به صنف خانه. یکجا با بانوی، که کمی دیرتر به درس آمد، ما 14 نفر شدیم. معلم برای همه هم با زبان تاجیکی و هم با زبان تماماً خراب روسی کوشش می کرد، که ترتیب آموزش و رانندگی را بیان کند. نیم شنونده های این کورس تاجیکان روس زبان هستند. وقتی که معلم در مورد با زبان تاجیکی صورت گرفتن امتحان در ب.د.اَ برای گرفتن حجت رانندگی گفت، همین نیم گروه نگران شدند. بعد معلم راه حل را هم گفت: «برای آن که با زبان روسی امتحان سپارید، شما باید عریضه نویسید و متصدی مکتب آنهارا در این باره آگاه می کند…» به دلم گفتم، که اگر من معلم این گروه می بودم، با همان زبان شکسته روسی تماماً حرف نمی زدم، زیرا در گروه همگی تاجیک هستند. باید اقلاً تاجیکی حرف زدن را از تاجیکی شنیدن آموزند!!! (از روی مشاهده های من در این مکتب کورس ها با زبان ها جدا نمی شود). خلاصه، که در ورقی با سپارش استاد همه نفران امروز به درس آمده نام و نسب و تلفان خود را نوشتند. به حسن خط «هم کورسانم» نگرسته، هزار بار دیگر شکر بودن مادرم را کردم، که در دوران مکتبی برای زیبا نوشتنم، چه قدر کوشش می کرد و توصیه می داد، حتی با خمچه به انگشتانم می زد. معلم سبب گرفتن رقم تلفان های خانگی و همراه مارا فهماند: «وقتی که کامسیه می آید، من باید شمارا از تگ زمین هم یابم…». او یک نسخه ی شرط نامه را برای ما خواند. در آن فقط وظیفه های شنوندگان کورس آمده بود. من که طاقت کمتر دارم، درحال پرسیدم، که «استاد، چرا این جا در برابر وظیفه های ما وظیفه های مکتب رانندگی شما نیست؟» آن شرط نامه واقعاً هم یک طرفه بود. استاد با چند جمله فهماند، که «همین صنف خانه، اسباب های عیانی برای شما از جانب مکتب است کو!» در مورد ادبیات باشد گفت، که «اگر پولتان باشد، مرحمت، خرید…» گپ سر شناسنامه آمد. ما باید آن را به مکتب می سپاریدیم تا با بودن آن ما همچون شنونده ی این کورس در مقام دخل دار به قید گرفته شویم. من شناسنامه ی خودرا یک روز پیشتر سپاریده بودم. اما زن تاجیکی، که با تاجیکی خیلی شکسته حرف می زد، شبهه می کرد و به این مکتب گویا تماماً باور نداشت. کمی پیشتر او همچنین «اشاره» کرده بود، که کارمند کیم کدام بانک است و میان کارمندان ب.د.اَ شناس های کم ندارد. زنی، که من اورا هنوز در آوان دانشجوی ام دیده بودم و او امروز خودش را تماماً برای من ناشناس و برای همه «زمانوی» معرفی می کرد، همچنین نمی خواست شناسنامه ی خودرا برای چند روز به معموریت این مکتب بیارد. جوانپسری، که پیشتر از این دو بانو می نشست، به نظرم «کیم چه خیل» تافت. حرکت و سخن رانیش آن قدر به من پسند نآمد. حس می شد، که با یک روز پیشتر از ما به درس آمدنش، فخر دارد، اما آن «فخرش» کیم چه خیل مردانه نبود! یا به نظر من چنین نمود؟ نمی داند!

اما بیشتر مرا نفری، که در پهلوی خودم بود به غضب می آورد. تصور کنید، که او و نفر دیگر پیشتر از ما نشسته به داخل قوطی پرتاو ها، که در پهلوی آنها گذاشته شده بود، بانوبت «تُف» می کردند (!) امروز زمان تیاری برای ردیامرفان بخشیده به روز مبارزه با بیماری سِل (که روز 24 می در ردیای «وطن» برگزار می شود) من همین چه را خوانده، راست گپ با دیدن این منظره کمی ناراحت هم شدم، که نخاد در داخل صنف خانه جوانی، که قریب 30 ساله است، «اخ و تُف» کرده، آن را به قوطی پرتاو ها اندازد؟

خلاصه که «هم کورسان» من هر کدام با طور خود می خواست نشان بدهد، که با تاجیکی حرف نزدنشان آنها «زمانوی» هستند و سیرکارند و اندیشه های خیلی «پیشرفته» دارند! حتی یک بانو قاعده های آموزش، دیگرگونی ها در این بخش و در مجموع – گرفتن حجت رانندگی، جریان و ترتیب را در همین سمت و در همین مکتب شنیده، آن را «تُپزم» هم عنوان کرد. اگر چند کرت بیرون رفتن معلم، «تُف» نفران پهلویم و پشنهاد نشدن یگان موضوع را برای امروز به نظر نگیرم، دیگر همه چه خوب بود!

خلاصه، که امروز من «هم کورسان» خود را در نقش راننده ای، که به تمام قاعده های حرکت در راه رعایه می کند و فهمیش زمانوی دارد، تماماً تصور کرده نتوانستم. و هم نمی دانم، که آنها در باره ی من چه فکر کردند. پگاه، اگر نصیب باشد، مشاهده های خودرا از روز دوم تحصیلم در کورس رانندگی می نویسم.

==================================================================

 

 

 

                                 

комментариев 79

  1. Салом акаи Субхон. Сахифаи хуб. Дастатон дарда набинад.

  2. Охо, ачоибот ку. Ахсан, ки бо ин хат хам навишта метавонед! Акаи Субхон шумо хикоя хам менависед?

    • Салом….Ман факат як хикоя навишта будам,ки «Киссае аз авроки зард» ном дорад. Ба кариби ТВС аз руи хамин хикоя филме бо номи «ЭХЗОН» ба навор гирифт. Муаррифии он филм, ки дар тахияи коргардон Мухаммадрабии Исмоил сабт шуд, др Хонаи Синамо сурат гирифита буд. Як руз Шумо онро дар ТВ хам шояд тамошо мекунед🙂

  3. سلام آقا، چون دیدم که شما خط فارسی را بلد هستید و در رادیا کار می کنید خواستم راجع به موسیقی چیزی بگویید. آیا موسیقی می تواند تأثیر رساند؟ گروهی به این نظرند که موسیقی می تواند تأثیر منفی هم داشته باشد و گروه دیگر برعکس. شما در این مورد چه نظر دارید؟ امید دارم که سؤعال مرا بی جواب نمیگزارید و خواهشم این که با همین خط جواب بنویسید؟
    قبلا از شما سپاسگزارم

  4. صبح به خیر آقای سبحان! من یک نفری هستم که به روزنامه نگاری شوق و رغبت زیاد دارم. در این صحیفه کمی در باره کارو فعالیت شما معلومات گرفتم، ولی برنامه شما کدام موضوع ها را در بر می گیرد نوشته نشده است؟ خوب می بود اگر می نوشتید؟ و دیگر این که شما در باره برنامه های ردیای دیگر کشور های فارسی زبان چه نظر دارید؟ خواهش می کردم با همین خط برام جواب گردانید تا برایم فهما باشد
    خدا حافظ

  5. موفق باشید، برادر

  6. سلام. اگر شمارا بیرون از تاجیکستان برای کار در ردیا دعوت کنند می روید؟ آیا شما خواهش در دیگر دولتها کار کردن را دارید؟ خواهش می کنم با حروفات عربی اساس جواب گردانید.

    • سلام … من گمان نمی کنم، که آن قدر تجربه و دانشی داشته باشم، که در بیرون تاجیکستان کار کرده توانم.

  7. Саломалек! Брат шумода гап набудаст ку, форсиям медонистаен, бо инкадар серкори ин кадар гапро аз кучо вакт ёфтену навиштен??

  8. Салому алайкум ровии хушовоз Субхон Чалилов. Мебинам ки шумо на факат ровии хуб, инчунин аз хатти форси низ огох будаед. Бехтарин кор! Ин хатро дар кучо омухтед ва ин хатро муддати чанд руз аз худ кардед? Барои аз худ кардани ин хат чанд вакт лозим аст?

  9. سلام. بالاتر خوندم که فکلته فیزیک را ختم کردید. اختصاص شما دیگر ولی در ردیا کار می کنید. هم دیدم که قصه هم می نوشتید. چه سبب شد که شما کسب روزنامنگاری را انتخاب کردید؟ و شوق قصه نویسی از کجا در شما پیدا شد؟

  10. Мегуянд ки «Забон дони чахон дони». Акаи Субхон, ин навиштахоятон боз хам аз он гувохи медихад ки шумо аз як хати дигар огохи ва ошнои доштаед, ки навиштаву хонда метавонед. Аммо гумонам ки на факат донистани забон инчунин ба донистани хат хам хар кас муваффак шуда наметавонад. Ва хам боиси хушнудии хамон нафарест, ки вакте касе чанд забон медонад ё чанд хатро хонда метавонад. Офарин!

  11. Салом! Офарин бародар, Субхон! Шумода гап нест!

  12. Бехтарин сахифа акаи Субхон, ки хати бобоимонро фаромуш накардед дар блогатон. Шумо кай фурсат ёфтед ки форсиро хам аз худ кардед? Кадом вакт шунида будам ки англиси меомузед лекин ин навигари барои ман ки шумо хатто форсиро медонистаед! Гап нест ба шумо! Дастатон дардро набинад!

    • Рости гап, ман ба курсхои омузи забони англиси рафта будам, аммо ёд нагирифтам, шояд аз он ки чидди машгул набудам. Аммо хати форсиро кам кам замони мактабхони меомухтам ва сарчашмааш як барномаи омузишии ин хат ба воситаи ТВ буд. Хулоса, ман на забони англисиро медонам ва бо форси хуб навишта метонам. Дар тахияи ин сахифа дустони ман кумак мекунанд.

  13. سلام. اکای سبحان موضوع «بیداری» خوب بود. نوشت فارسی اتان بد نبودا است کو؟ آفرین!

  14. Асалом акаи Субхон. Мебинам ки бо хати форси хам менависеду хеле зиёд навиштахо доштаед. Ва фикр мекунам, ки бар мо точикон донистани хати форси боиси ифтихор ва хам аз фоида холи нест. То хол намедонистам ки шумо бо форси хам менависед.
    Ва пурсидан мехохам ки шумо чанд забонро медонед? Ва ё шумо хохиши аз худ кардани кадом забонро доред? Ё боре кушиш кардаед, ки ягон забони дигарро омузед?

    • Саломалейк….Рости гап ман хамин хатро кам кам хонда ва навишта метонам. Забони руссиро хам кам кам медонам….Як чанд бор хостам, ки забон англисиро омузам, вале чидди машгул нашудам ба он… Вале дар накша дорам, ки забони англисиро омузам.

  15. سلام آقا! چرا خیلی وقت شد که چیز نوی در این صفحه نمی نوسید؟د

  16. Офарин акои Субхон, ки барои донандагони хати форси хам сахифае кушодед!

  17. Охооо гап нест акаи Субхон шумо арабиро хам медонистен? Гап набудаст шумода!

    • Саломалейк….Ман хеле хурсанд шудам, ки Шумо ба ин сахифа таваччух кардед, аммо бояд бигуям, ки ин хатти форси аст…Ман забони арабиро намедонам.

  18. سلام علیکا. شما در آغاز نوشتید که این نوشتها که در پایان آوردید اندیشه های شما نیست. می گفتید که این قانون ها این نوشته ها منسوب به که است؟

  19. Бародар, хабар надоштам ки шумо бо ин хат ошно хастед. Ман ба шумо барои бо ин хат навишта тавонистанатон ва ба он таваччух зохир карданатон гап надорам!!! Дар ин чода ба шумо комёби мехохам!

  20. سلام علیک آقای سبحان. دعا برای که؟ موضوع خوب و بسیار اندیشه های جالب! ما هم برای مثل شما جوانان وطن دوست که نسبت به وطن و خلقش غمخوار است دعا می کنیم. و اینچنین دعا می کنیم که شما فرست پیدا کرده به سوال های ما پاسخ بدهید.

  21. Дуруд ба шумо бародари гироми! Ман як нафар шунавандаи шумо, аз он гурухи шунавандахоее ки факат шуморо гуш мекунам вале боре дар барномаатон занг назадаам. Ин сахар шунидам ки гуфтед, каме норохат хастед бемор хастед., аз шунидани ин суханатон мо мухлисон хам норохат шудем. Ба шумо шифои комил мехохем! Ва ман инчо ба истеъдод ва махорате, ки шумо доред, яъне он чи ки бо хати ниёгон инчо навиштаед коил шудам! Албатта барои як мард чил хунар кам аст.
    Комёб бошед!!!

  22. سلام! متشکرم برای پااسخ. این جا چند مصرع شعری شمارا خواندم. شما بیشتر در وصف وطن نوشتید خیلی خوبی. شما در دیگر موضوع ها هم شعر ایجاد کرده اید ایا خیر؟ و می خواستم نظر شمارا راجع به شعر و شاعری بفهمم که چه نظر دارید؟ به نظر شما شاعر باید چه گونه شعر بنویسد و هدف از شعرنویسی در چیست؟

  23. سلام آقای سبحان! نمی دونم از چه سبب به سوالهایم خیلی دیر جواب می دهید. چند روز است که به این صفحه نظر می کنم امّا چیز نوی این جا نمی بینم. ایمروز به یک صفحۀ دیگر نظر کردم که آن جا عکسها را دیدم. در ان صفحه دو پسرک را در آغوش شما دیدم و و باز نفران زیاد دیگر. ولی نمی دونم که آن پسران زیبا از شما باشد؟ چونکه زیر آن با خط سرلیک چه نوشته شده نمی تونم که بخوانم. اگر با فارسی برایم نوشتهای زیر آن عکس هارا شرح می دادید خیلی فهما می بود برام.
    خدا حافظ

  24. سلام آقا. خیلی خوشنود شدم وقتی دیدم با حروف فارسی شروع به نوشتن کردید. و من حالا می توانم آزاد بخوانم و بنویسم. من چند مدت در تاجیکستان بودم و چند دوست تاجیک نیز دارم. اندیشه های که این جا راجع به چند موضوع نوشتید همش خوبی. و از این جا آگاه شدم که کم کم شعر هم منوسید. به شما سؤالی داشتم، شما که روزنامنگار هستید و از سایتهای زیاد استفاده می کنید ایا از سایتهای ایرانی هم استفاده می کنید یا خیر؟ یا از روزنامنگاران ایرانی کسی را می شناسید؟ خواهش می کردم به سؤالم با خط فارسی پاسخ بدهید.

    • سلام علیک! اول تر از همه تشکر برای توجهتان به این صفحه. امّا بعد، باید گویم، که از سامانه های انتیرنیتی اساساً کارمندان اداره های اطلاعاتی ما کار می گیرند. ولی چون خط فارسی را آن ها بلد نیستند، از سامانه های ایرانی استفاده نمی کنند. ما با اگینتی های اطلاعاتی قرارداد داریم، آن ها خبر تازه را به ما به واسطه ی پاچته می فرستند. ژرنلستان ایرانی باید گویم، که یک چند کس آن هارا که در صدا و سیمای ایران کار می کنند، می شناسم. آنها هم باشند شهروندان تاجیکستان هستند

  25. سلام آقا! تشکر که دیر هم باشد به سوالم جواب نوشتید. امّا چرا دیگر در این صفحه یگان مواد نو نمی بینیم، چیزی نمی نویسید؟
    خدا حافظ

  26. Офарин бу шумо акаи Субхон, ки дар баробари истеъдоди ровии хуб будан саводи навиштану хондани хатти форсиро низ доштаед. Ман давраи мактабхони кам-кам мехондам, вале давраи мактабхони он кадар эътибор намедодам, алъон кам-кам хонда метавонам, вале навиштан наметавонам. Холо навиштаи шуморо дида хавасам омад ва ба дил гуфтам, ки кош ман хам давраи мактабхони бепарвои намекардаму нагзтар мехондам. Модарам дар кудаки бехуда маро бачам нагз, хон ки пагох пушаймон мешави намегуфтааст!

    • Cаломат бошед, бародар…..Ман хам барои хар чизе, ки медонам аз модарам сипосгузорам….У бо мо дарс тайёр мекард ва ба хар кори хубу шоиста рахнамуну водорамон месохт…

  27. سلام آقای سبحان
    موضوع انتیرنیت هم برام خواندنی بود
    چند روز قبل چند سوالی این جا نوشتم جوابی ننوشتید چه سببی بود؟

  28. Ачаб, шумо ин хатро хам медонед?? Ман намедонистам ки шумо бо хати форси хам менависед. Хамин интернетро гуфтаниям ки дуруст кайд кардед, мардум ба гуфтаи баъзехо бовар карда фикр мекунанд, ки факат суратхои фахш дорад! Онхоро дуруст намефахмонанд. Аммо ман гумон мекунам, ки ин аз худи хамон хонанда хам вобаста аст ки ба чи тавачух мекунад!
    Ба шумо Барор!

  29. بازم سلام آقا
    خیلی متشکرم که شعرهایتان را این جا گذاشتید، همشو خواندم، خوب بود. از نوشته هایتان خیلی وطن دوست دار می نماید! فکر می کنم وطنتان را زیاد دوست هم می دارید؟ باری به شهر ایران سفر کردید؟ مقبره های شاعران این سرزمین را باری زیارت کردید؟ یا کدامی از مقبرۀ بزرگی را از شاعران فارس زیارت کردید؟ شما غذل می نویسید یا خیر؟ خدا حافظ

    • سلام! من به ایران سفر نکرده ام، ولی خیلی می خواستم، که باری به آن جا بروم. دوستان من، که چند بار در آن جا بودند، در مورد زیارت مقبره های بزرگان صحبت می کنند و من رسم های آن جارا تماشا کرده ام.

  30. سلام علیک اکای سبحان! من چند روز بود، که نتوانستم، که بلاگ شمارا بخوانم، که چه چیز نوی نوشتید. گفتۀ ناگفته موضوع خوب نوشتید آئد این موضوع من هم جانب دار سخنان اسرار هستم.
    اکای سبحان می بینم که شمار خوانندگان شما در این این صفحه زیاد شده ایستاده اند. شما دوستان ایرانی هم دارید؟

  31. سلام علیک آقا! خیلی خوشحال شدم که با خط فارسی به ما جواب نوشتید، و هم خوشحاال شدم که از چند شاعر ایران هم شعر ایشان را مطالعه می کنید. و باور داریم که در اینده قصه های شمارا که در اندیشۀ آن هستید در این صفحه می توانیم بخوانیم. اگر به نوشتن شعر هم مشغول باشید و شعری نوشته داشته باشید، می خواستیم برای ما چندی از آنهارا در این صفحه با خط فارسی بنویسید؟
    قبلاً سپاسگذارم

    • سلام! این چند دوبیتی نوشته ی من است، که با حروف سرلیک در همین صحیفه هست

      * * *

      چون پیکر رستم است کنون پیکر ما
      صد مرد خدا راست کنون در بر ما
      وخش است دیگر جان و دل و نور و ضیا
      بالایی سربند بود چون سر ما

      * * *

      هم پریخ و آب و باد افزون داریم
      در سینه ی کوه گنج قارون داریم
      در کرته ی کودکان توماره ی ننگ
      چون خله به چشم بد – راغون داریم

      * * *

      سنگ های وطن تگ سری نرم من است
      صد سردی او هم به دل گرم من است
      نیویارک و وشنگتان و پریژ از خودتان
      خوش رو ز همه حصار و هم غرم من است

      * * *

      از درد مهاجربچه ها دل خونیم
      در عشق وطن فدایی و مجنونیم
      از مینه و از تیغ کجا کم بشویم
      تا ناموس تاجیکی بود، افزونیم

      * * *

      در دیهه همه هم دل و همدم شده بود
      بخل و حسد و کینه و غم کم شده بود
      مردم همه خاک ساری را بنده بودند
      آفتاب پرست به آن قدش خم شده بود

      * * *

      راغون، همه گیرد به زبان نام تورا
      راغون، به خرد کنون پزیم خام تورا
      ای تاجیک در تاریکی چون انگور مست
      از باده ی نور پور کنیم جام تورا

      * * *

      تقدیر ز ازل دو چشم نم داد مرا
      نشکست، ولی زیاد خم داد مرا
      از بین همه مخلص و شاگرد و مرید
      ملای محل طومار غم داد مرا

      * * *

      یک کلچه و چای و شیر بود بخت مرا
      در سایه ی تاک پیر بود تخت مرا
      گردن، که بلند بود پگاه انشاءﷲ
      چون جاگه خاص میر بود رخت مرا

      * * *

      در سرگه آب ناب – تاجیک باشد
      در روی خزینه خواب – تاجیک باشد
      چون صاحب قله های سر تا به فلک
      هم صحبت آفتاب – تاجیک باشد

      * * *

      اَی دیپُتتا، زمانه نابابی، باب
      بین، چرخ فلک به نفع که کردی تاب
      وقت است، که در میان صد آتش و آب
      خوابت نبرد، که دادر مرگی خواب

  32. سلام آقای سبحان
    این جا می بینم که قصه ای نوشتید شما به قصه نویسی هم مشغول هستید؟ چند قصه نوشتید؟ از نوسندگان و شاعران ایران به کدامی از آن ها توجه دارید؟ اگر بتوانید می خواهم با خط فارسی جواب بنوسید برایمان خواندن اسان تر است

    • سلام! من فقت همین یک قصّه نوشته ام. امّا در اندیشه ی آن هستم، که این کاررا دوام بدهم. قریب هر روز در باره ی موضوعات قصّه های خرد خرد اینده فکر می کنم. به نوشته های سیمین، شاملو، سایه کم کم توجه می کنم

  33. Дуруд акаи Субхон!
    Хамин тавр аст мо бисёр чизро дар чавони намефахмем, ба хавасхои чавони дода мешавему бисёр хатохо мекунем ва дар пири аз он пушаймони мехурем. Мо баъзан вакт на факат дар интихоби духтарони рус хатто дар вакти интихоби духтари точик хам хато мекунем.
    Як касеро мебини ки ба хотири хамон зару зевари доштааш оила бунёд мекунаду дигаре барои чашмони зебояш, аммо ба зебоги ва покии ботини он духтар назар кардан намехохем, ба одобу рафтори у эътибор намедихем! Баъд аз чанд вакти зиндаги вакте зиндагиро сарфахм меравем мефахмем, ки хато кардаем, хатое ки дигар рохи ба кафо баргаштан нест!….. Нест!!!

  34. سلام آقای سبحان! اگر فرزند شما خواهش آئله داری با دوختر روس را پیدا کند، شما چه توصیه می دهید؟

    • Салом…Ман хондани хамин мавзуи блог ва хулосабарори аз хамон киссаи муйсафеди хамсояамро, ки хануз давом дорад, тавсия медодам…

  35. Салом акаи Субхон! Ман аз сухбатхоятон аз радио бисёр зираку чаккон буданатонро медонистам, аммо намедонистам ки шумо хати форсиро хам медонед. Ман ин чо кам кам ба зур ин хатро хондам, онкадар донандаи ин хат нестам, аммо шумо акнун фахмидам, ки метавонистаед, инкадар бисёр инчо навиштаед. Шумо доно будаед лекин. ))) Офарин ба шумо акаи Субхон!

  36. سلام! در موضوع «چرا بیدیاری» اندیشه هایتان جالیب بود.بسیار افسوس می خورم، که دوختران تاجیک ما به همین گونه کارهای ناشایسته و فحش دست می زنن اما می خواهم بگوید که به فکر شما در ریستارن های ما بودن رقاصه ها حتمی است؟ من فکر می کنم که نه، حتمی نیست! مسلاً من نمی خواهم که خواهر من نزد مردهای بیگانه برقصد. شما چه می گویید؟؟

    • Cаломалейк….Ман хаёл мекунам,ки дар ин самт тартиби дурустеро бояд фикр кард. Ин мисли хамон аст, ки шароб барои мо харом асту лекин аз фуруши он ба иктисодиёт манфиат меояд…..:) ва хамин гуна заводхои шаробпази амал мекунанд. Бояд фикр кард, ки чи гуна мо метавонем мардумро аз фасоду харроми начо бубахшему хамзамон тичорати тарабхонаву нуктахои вактхуши идома ёбад.Зеро дар ончо низ чанд тан кор мекунандумаош мегиранд ва чанд сомони маблаг чун андоз ба буча мерезад…

  37. سلام برادرم سبحان! خوب می بینم که با خط فاسی نوشته می توانید و باور دارم که نوشته های مرا هم بی دشواری می توانید که بخوانید! این جا یک موادی با نام «چرا بیداری» نوشتید، که اندیشه هایتان بیسار جالب بود. البته خیلی افسوس می خورم از آن که درامد این گونه زنها از راه شب گزرانی در ریستارن ها و با رقص های بی معنی به دست آورده می شود. یگان مرد مسلمان نمی خواهد که همسر او تا صبح در رقصیدن در کدام ریستارنی باشد
    برای پسشگیری راه همین گونه بی ترتبی ها به فکر شما اگر مسعولان را به نظر نگیریم، مسلاً خود شما به غیر از این نوشته ای که این هم می تواند کومکی بشود، باز در این حالت ها چه کومکی می توانید بکنید؟؟
    مسلاً به فکر شما در رستارن ها بودن رقاصه ها حتمی و ضرور است؟ خوب

  38. سلام و علیک اکای سبحان ! چون در بارۀ تازگی بناها نوشتید، ایا در بر بنای شما نیز هستندد نفرانی که نسبت تازگی بنا اتان بی توجه هستندد؟ یا خود شما چه کاری را برای آبادی و تازگی بنا اتان انجام دادید؟؟؟

    • Салом….Ман аслан дар хама навиштахоям, махсусан дар навиштае, ки барои тозагии бино ва хавлихо буд, хамин хамсоягони худро пеши ру оварда менависам. Дар бинои мо, ки 60 оила зиндаги мекунад, факат 5-6 нафари масъулиятшинос аст, ки аз руфтану обпошиву тозакунии чуйборхо аз партов ор намекунанд. Хамин 5-6 нафар талош карданд, ки хол даромадгохи бинои мо дари оханин дорад, рохраваш сементпуш аст, гулу гиёхи сабз дар атроф пайдо шуд, кисмати поёни бино сиёху дохили подъезд таъмир шудааст-рангу бор дорад…
      Ман хазор бор чуйбори назди бинои истикоматиамро тоза кардаам ва хазор бор аробаи пури партовро то партовгох бурдаам, чанд бор ба хотири пахн нашудани накхати нохуб ва маризихо ба хар кучое, ки зарур аст хлор пошидаам ва кариб ки хар руз сахни хавлии бино, махсусан даромадгохи худро об мезанам, барои хар гуна тозакори ва ибтикори хуб агар ки пул чамъ кунанд, рози мешавам… Айб нест ин!!!

  39. Кудакихои шуморо хонда кудакихои худам ба ёдам омад. Модари босавод ва мехрубоне доштаед, ки ба шумо хондану навиштанро омухтааст. Вале модаронро бояд ганимат донисту кадр кард. Аксар вакт мо писарон ба кадри модарон бисёр дер мерасем ва бисёр дер мефахмем!
    Акаи Субхон дар бораи сабакомузиатон даврони хурди навиштед, хамин хати форси ки алъон инчо навишта мекунед, аз хамон вакт омухта будед ё боз кучои дигар хондаед? Ё чанд муддат он вакт сабак омухта будед?

    • Cаломалейк…. Хати форсиро ман аввал аз тарики телевизион меомухтам. Хамин гуна барнома нашр мешуд, ки хеле шавковар буд. Аммо баъдтар дар назди чанд тан аз устодони мактабиам омухтам. Баъди хамаи ин ман ин хатро кариб ки фаромуш кардам ва холо кам -кам бо кумаки Гулбахор-аз дустони ман, ин сахифаро тахия мекунам. Аммо ба ёдам нест, ки ман чанд муддат сабакомузи кардаам..бовар кунед🙂
      Ташаккур ба шумо барои таваччухатон!!!

  40. Чи ачиб? Шумо бо ин хат хам менавиштаед??
    Дар бораи кудакон инчо андешахотон бисёр дуруст аст. Акаи Субхон баъзан аз сухбатхои телефонии пагохи мушохида кардан мумкин аст, ки чи кадар бо завк бо кудакон сухбат мекунед.
    Вакте субх кудакони хурдсол ба шумо занг мезананду сухбат мекунанд ва баъзан вакт бисёр бо душвори гап мезананд барои шумо бо онхо сухбат кардан душвор нест, ин ба асаби шумо намерасад?

    • Саломалейк….Ман хамеша чонибдори хамин акида хастам, ки кудакони мо бояд аз кудаки сухандон ва ширинсухан бошанд, аз микрофон, камера ва баёни андешахояшон натарсанд. барои ин истеъдодро дар онхо сайкал додан ба онхо бояд имконият дод, ки фикрашонро озодона баён кунанд. Ин чизи хеле мухим аст. Имруз калонсолон ва хатто мансабдорон баъзан ду чумларо бе варак гуфта наметавонанд. Сабабаш хамин аст, ки онхо аз хурди хамин гуна ба баёни фикрашон одат накардаанд, ба онхо хамин гуна имконро наздиконашон надодаанд. Ман агар бо рохи ин барнома тавонам, ки дар кушода шудани нутки як нафар мусоидат кунам, хеле мамнун мешавам. Шумо хам саломат бошед, ки хеле мушохидакор хастед!!!

  41. سلام و علیک اکای سبحان
    یک وقت یک برنامه گمانم، که از سفینه پخش می شد، صحبت های مستقیم با وزیران و رئیس ها، آن هم خوب بود، ولی نمی دانم برای چه باشد دیگر نمی شود. این فکر شما هم خوب است، ولی فکر می کنم، که نه همه وزیر و رئیس ها هنر راوگی و صحبت کردن در برنامه ی مستقیم را داشته باشد

  42. Субхатон ба хайр акаи Субхон! Саломат бошен бародар, дар мавриди кудакон бисёр фикрхои чолиб навиштед. Лекин ман намедонам, ки оё хамон муррабияхо хам барои чи гуна нигох кардани кудакон ё чи гуна машгулиятхо гузарондан бо онхо, худашон кучое мехонанд ё не? Ё хар кас метавонад, ки муррабия шавад?

  43. سلام و علیک اکه سبحان! شما به اثر های نویسندگان خاریج هم توجه دارید؟؟ اگر توجه داشته باشید، می خواهم بگوید، که بیشتر اثر های کدامی از آنها به شما پسند است؟؟؟

    • Саломалейк…Ман аз хама бештар ба афоризм ва суханрезахои мардони боистеъдод-мисли О. Уайлд, А.Чехов, В. Сухомлинский, Ардамехр, Б. Франклин, Б.ШОУ, Джон Рескин, В.Гюго, Д, Карнеги ва мисли инхо таваччух дорам. Хатто чанд дафтари хамин гуна навиштахояшонро дорам…

  44. Салом бародар! Хамин хешу таборбозиро нагуед акнун!!! Хешу табори худро баъзехо ба он нигох накарда, ки у саводаш ба хамон вазифае ки ба у медиханд мерасад ё не, сохиби вазифаву чой мекунанд. Аммо он бечораи БОсаводе ки кор кофта мегардад, Таго ки надорад… хеле душвор аст чои кор пайдо кардан…

  45. Салому алайк акаи Субхон! Ана акнун ман фахмидам, ки аз кадом вакт шумо ба киссанависи шуруъ кардаед. Маълум мешавад, ки барвакт будааст. Ин киссае ки инчо гузоштед (аз авроки зард) пуралам низ хаст. Он бисёр дароз буд ва онро кариб, ки ба зур хонда тамом кардам. Чунки чумлахо бисёр часпида буданд. Вале ман хам мисли хамон мардуми деха хайронам, ки дар аспи Мурод он ду кас кихо буданд?? Мехохам шумо бигуед акаи Субхон? Ман хам нафахмидам?
    Акаи Субхон, чи сабаб шуд, ки шумо ба ин гуна мавзуъ чизе навиштед? Шояд дар зиндагии ягон кас хамин ходисаро дидаеду ба хамин хотир доири он хостед чизе нависед?
    Ва аз шумо хохиш доштам, ки агар имкон бошад хамон ороиши мавзуъхоро камтар тагйир медодед, чунки аз сабабе, ки чумлахо бисёр ба хам часпидаанд аз монитор камтар хондан душвортар аст. Саломат бошед!

    • Салом! Фахмидани ин чиз душвор набуд: он духтар писареро дуст медоштаст, ки вай як додаду як хохад доштааст. Вакте ки номзади у Мурод вафот мекунад, он хохару додараш бекас мемонанд. Ин духтар ба каси дигар ба шавхар дода мешавад ва вакти рафтанашон аз пеши хонаи Мурод мегузаранд. Домоди нав ки киссаро медонист, хохар ва додари муроди чавонмаргро ба хотири арусаш шуда бо худ мегирад. Тамом! Оли буд !Саломат бошед!!!

  46. سلام علیک برادر! مادام که با خط فارسی نوشته اید، معلوم می شود که آنرا خوانده هم می توانید، از برای همین من هم با همین خط می نویسم. در «موضوع «بیداری» نوشته اتان اندیشه هایتان بسیار جالب بود

    به شما موفقیت

  47. Asalom barodar! Dar mavrida kasalihoi ruhi durust megued! Onho ham inson hastand oxir! Xudo onhoro shifo dihad!
    Ammo dar mavridi rakkosaho boshad man ham ziddi in guna betartibiho hastam. Mehoham, ki duxtaroni tojik pesh az hama sharmu haero faromush nakunand! Va Xudo ba mardumi tojik insof dihad! Behtarin mavzu. Salomat boshed!!!

  48. Salom akai Subhon! Dar mavridi kasalihoi ruhi durust megued! Onho ham insonand oxir. Xudo onhoro shifo dihad!!!
    Ammo dar mavridi rakkosaho boshad. Ba man niz in guna «sabzindadoriho» pisand nest! Mehoham, ki duxtaron hamagi bo sharmu bo hae boshand. Va man ham mexostam, ki harchi zudtar ba in betartibiho xotima dihand. Xudo mardumi Tojikistonro tavfik dihad! Tashakur barodar!

  49. Салому алайк бародари гироми! Рости, баъди хондани ин мавзуятон дар мавриди «Раккосахо» бисёр мутаассиф шудам, ки дар Точикистони мо хамин гуна беназорати ва бетаваччухи нисбати занхо вучуд дорад. Ва дигар ин ки маълум мешавад, ки нисбати хохару модарони мо низ гамхор хастед, ки чунин як матлаберо навиштед! Ва хамин хел хам хаст, ки хар марди мусалмонро вичдонаш намегузорад, ки хомуш нишинад! Шумо ин чо кариб хама гапро дар бораи Раккосахои «шабзиндадор» гуфтед, кариб ки чизе дигар барои гуфтан намонд! Худи ман, аслан ба раксидани занхо, на факат дар ресторану клубхо, хатто дар туйхое ки дар сахна баромада бо либосхои бисёр нозук (тунук) мераксанд, рози нестам! Ман як вакт, як духтари точикеро намедонам дар кадом туе дида будам, ки дар байни мардум мераксид, у худ точик буд, вале либоспушиаш…… Ман аз он туйхона баромада рафтам! (ин факат як мисол буд, ки овардам!) Ман намефахмам, ки онхоро Чи мачбур мекарда бошад??? Гапро ба дарозо намебарам.
    Дар хакикат, ман хам хайрон мешавам, ки пас он Танзим -е, ки мегуянд, кучо шуд?! Ки бояд назорат кунад?! Ки?!
    Ман ба шумо акаи Субхон барои чунин дакикназариятон Ташаккур мегуям, ки бисёр нисбати хамин гуна мавзуъхо мушохидакор хастед ва барои пайдо кардани рохи халли онхо меандешеду, чизе менависед!!!

  50. Акаи Субхон… чи гуям? Намедонам. Канд занед, бо хати форси хам дар блогатон менавиштаед! Бехтарин!!! Ба шумо гап надорам дигар!

    • Саломат бошед! Ин хат, бародар хати худамон аст, яъне, ки ман ягон кори арзандае накардам🙂

  51. Салому алайк акаи Субхон. Аввалан ташакур, ки сухани моро нашикастед ва тарчумаи холатонро ин чо навиштед!
    Дигар ин ки ин хикояи навиштаро хам хондам, нагз буд. Шумо мебинам, ки дар мавзуъзои гуногун менависед, Ва дар хар мавзуъ метавонед, ки чизе бигуед. Мехостам бипурсам, ки Шумо ба наср хам таваччух доред? Дар сахифаи дигаратон мавзуи «Интихоби ман» он чо хондам, ки дар навиштани таронахо устод надоштаед. Аз ин фахмида мешавад, ки истеъдод доред! Дар навиштани наср хам назди касе шогирд набудед? Ва чизи дигар ин ки шумо навиштани ин гуна хикояхоро нав шуруъ кардаед, ё чанд хикоя ба хамин монанд бисёр навиштаед? Ва аз кай боз менависед? Ин шавк чи хел пайдо шуд?

    • Салом. Ман аслан дар зиндаги хамин гуна инсон хастам, ки ба харчи таваччухкардани хатамн таваччух мекунам, аз он чумла ба наср ва хам назм. Худам акнун кам кам ушиш дорам,ки хикоёти хурд-хурд бинависам. Ман факат тароначахои хурд менавиштам ва онро хам чанд сол боз катъ карда будам. Холо ки имкон хаст мехохам чизе ки дар андешаам меояд, нависам. Як навиштаи дигари ман дар хамин блог хаст бо кирили бо номи «киссае аз авроки зард», ки хеле барваркт иншо шудааст. Мехостам, ки онро хам хонед! Дар мавриди чи гуна пайдо шудани шавк ба навиштан бошад, худам хам хайронам. Чи хел ин чиз пайдо мешуда бошад?🙂

  52. Vakte kame az in hikoyaatonro xondam, natavonistam, ki to oxir onro naxonam, ba nazaram ajib namud. Har chand in jo gap dar borai zindagii haivonho ravad ham, gumon mekunam, ki ma’nihoi ziede in jo nuhuftaast. Hikoyai xub, akoi Subhon, shumo mebinam, ki na fakat ruznomanigor, balki donandai chand xat ham hasted va kam-kam cize ham menavishtaed. Va gumon mekunam ki agar hamin xel navishtani cizero davom bidihed, masalan, dar mavzu’hoi gunogun, oynda navisandai xub meshaved! Va hamesha mehoham, ki har kase, ki ba navishtan saru kor dorad, bigzor kam va kutoh ham boshad, yak chize binavisand, ki az on mardum ba xud tavonad, ki chize bigirad, bifahmad, yak chizi ma’nodore binavisand.
    Misli hamin hikoya har chand shogirdona ast, vale ta’sirnok ham hast. fakat boyd kase boshad, ki ba ma’noi on dikat kunad!
    Hikoyai xub navishted barodar! SALOMAT boshed!!!

  53. Салому алайк акаи Субхон. Ман донишчуи ДМТ-и факултаи Шаркшиноси хастам. Аввалан мехостам ташакури худро ба шумо барои кушодани чунин сафхае бо хатти ниёгон баён кунам. Аз дидани ин сафха хеле шод шудам. Ман хафтае як ё ду маротиба ба блоги Шумо Махбуб ва Ворис назар мекунам. Ман аксаран факат ба хамин сафхаатон таваччух дорам, чунки оиди хар мавзуе ки инчо хондаам андешахоятон хуб ва бароям писанд аст. Чанд нафар аз дустони форсизабон низ дорам, ки мо якчо баъзан вакт дар баробари дигар сомонахои чи форси ва чи сирилик хамрохи онхо аз блоги шумо дидан мекардем (вале онхо чизе намефахмиданд, чунки хати моро бисёр бо душвори мехонданд ). Аммо вакте ман кам-кам аз хондахоям барояшон мефахмондам хусусан хамин мавзухое, ки дар сафхаи аввал менависед, ба онхо писанд буд. Холо онхо ба ватани худ баргаштанд. Акнун ман фикр мекунам, ки ин мавзухоро бо хати форси бубинанд, дигар рохат метавонанд, ки бе душвори бихонанд. Як хохиш доштам, агар имконият бошад, мехостам дар аввали хамин сафха камтар дар бораи худатон бо хати форси маълумот медодед, ин факат барои форсизабонон, ки муаллифи ин матнхоро хубтар шиносанд. Боки ба шумо саломати мехохам!!!

    • Саломалейк….Ман аз таваччухатон хеле шод хастам.Дар мавриди дар сархати ин сахифа бо хати форси навиштани холномаам бошад, рози хастам ва хатман ин корро мекунам. Саломат бошед!!!

  54. Охо, ачоиб, бо хати форси? Акаи Субхон шумо ба фикрам шабу руз китоб мехонеду чизе менависед, вакти истирохат надоред ба гумонам, ки блогатон тез-тез ранги дигар мегирад? Китобхои форси хам мехонед ба фикрам? Акнун ба фикрам хоричихо агар ба блоги шумо назар кунанд, барои худ чизе меёбанд, ки бихонанд, чунки бештари хоричихо форси мехонанд ва на хамаи онхо хати моро балад хастанд. Табрик!

    • Саломат бошед Шумо! Намедонам, ки ин чи андоза ба сихати зиён меорад ва ё манфиат, аммо ман дар чои кор аз субхи барвакт, ки меоям то шом ба кофтукоби мавзуъ ва маводи тоза барои шунаванда ва хонандаам машгул мешавам.
      Истирохатам кариб ки хаамин аст…:)

  55. Лекин шумода гап набудаст акаи Субхон!

  56. Салом!!! Аз ин чо маълум мешавад, ки забони форсиро низ ба хуби медонед….ОФАРИН!!!!

    • Саломалейк…Рости гап ин хатро ба дарачаи хонандаи синфи 2 метавонам, ки хонам ва бо он чизе бинависам🙂 Дар баргардонкунии матнхо хонум Гулбахор-аз дустони ман рози шуд, ки ба ман кумак кунад. Хардутон саломат бошед🙂

Добавить комментарий

Заполните поля или щелкните по значку, чтобы оставить свой комментарий:

Логотип WordPress.com

Для комментария используется ваша учётная запись WordPress.com. Выход / Изменить )

Фотография Twitter

Для комментария используется ваша учётная запись Twitter. Выход / Изменить )

Фотография Facebook

Для комментария используется ваша учётная запись Facebook. Выход / Изменить )

Google+ photo

Для комментария используется ваша учётная запись Google+. Выход / Изменить )

Connecting to %s

%d такие блоггеры, как: